تا در چاه نیفتی عزیز نشوی ... داستان ,   
یکی از داستان نویسان معروف که چند کتاب پژوهشی و رمان چاپ کرده‌ است، جریان نویسنده شدنش را این‌طور تعریف می‌کرد که:
ما خانواده‌ی پرجمعیتی بودیم. از بچه‌گی، تابستان‌ها می‌رفتم سرکار. کلاس سوم بودم که مادر بزرگم دستم را گرفت و مرا برد عکاسی و برای شاگردی تحویل جناب عکاس باشی داد. یکی از کارهای من این بود که هر روز باید خمره‌ی بزرگ و خوش اشتهای عکاسی را پر می‌کردم. آب این خمره برای شستن عکس‌های ظاهر شده استفاده می‌شد. دو سطل بزرگ دست می‌گرفتم و راه طولانیِ تا میدان را می‌رفتم و بعد دوباره این همه راه را با آن سطل‌های سنگین برمی‌گشتم. تازه بالا رفتن از پله‌ها تا رسیدن به عکاسی خودش مصیبتی مضاعف بود. بعضی وقت‌ها عابری مرا می‌دید و برای بالا بردنشان به دادم می‌رسید. این مسائل باعث شد که من در همان سن دچار بیماری سخت حصبه شوم و حدود یکماه در خانه بستری باشم.
در این یک ماه، دوستانم که به عیادت می‌آمدند، برایم از کتابخانه کتاب می‌آوردند. کارم شده بود مطالعه. یک روز داستانی خواندم راجع به مردی که برای اولین بار شتر را دیده بود. خیلی خوشم آمد و تصمیم گرفتم یک داستان شبیه آن بنویسم. و این، نقطه‌ی آغاز نویسندگی‌ام بود.



|+| نوشته شده توسط علی آرمین در چهارشنبه 1393/08/28 و ساعت 11:18 | نظر شما ()

عملیات نجات از امتحان ... داستان ,   
حتی قبل از این‌که نوروز بپرد وسط و بگوید «بچه‌ها، یالّا  دیگه»، بچه‌ها کلاس را روی سرشان گذاشته بودند. از کلاس دومی داشتند تا پنجمی‌های یکی-دو سال در جا زده. پسرها، نیمکت‌های جلو نشسته بودند. آخر سال بود. کلاس نداشتند. فقط برای امتحان آمده بودند مدرسه. چهارم و پنجمی‌ها امتحان ریاضی داشتند و دوم و سومی‌ها امتحان املا.

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در جمعه 1393/07/4 و ساعت 19:58 | نظر شما ()

بِگِل ... داستان , طنز ,   
1
بِگِل فقط یک اتوبوس داشت. یک روز می‌رفت و یک روز برمی‌گشت؛ درست مثل پرواز تهران- وین که یک روز رفت دارد و یک روز برگشت. باید می‌رفتم ایستگاه. با پرس و جو، پیدایش کردم. راننده، درِ اتوبوس عهد بوقش را که باز کرد، سوار شدم؛ با چند آدم که رنگ و بوی روستایی داشتند. آدم را یاد خانه‌های خشتی و تخم مرغ رسمی و ماست و پنیر محلی می‌انداختند؛ همه‌ی این‌ها را از لباس‌ها، لهجه و فرهنگشان می‌فهمیدم و البته بیشتر، از بوی بزی که فضای اتوبوس را پر کرده بود. چند کیلومتری به سمت شاهرود که رفتیم، اتوبوس پیچید در یک جاده‌ خاکی؛ البته جاده و اطرافش تمام پوشیده از برف بود. اگر راننده تجربه نداشت حتما جاده را گم می‌کرد. یکی دو بار نزدیک بود اتوبوس در برف‌ها گیر کند، ولی خدا را شکر به خیر گذشت. یک بار هم پیاده شدیم و با هُل از برف درش آوردیم.

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در جمعه 1393/02/12 و ساعت 09:38 | نظر شما ()

این‌ورِ آب - نخستین داستان صوتی من ... داستان ,   
دانلود

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در یکشنبه 1393/01/24 و ساعت 17:35 | نظر شما ()

امیر، ناصر، امیر ... داستان ,   
(بر اساس داستانی واقعی)

سمت راست علی است و سمت چپ امیر

امیر:

سر ظهر بود که نامه‌اش دستم رسید؛ داخل مغازه. سیگارم را در جاسیگاری له کردم. نامه را باز کردم. انگار با همان چشمان زیبایش نگاهم می‌کرد و با من حرف می‌زد. نوشته بود بیا. دوست دارم ببینمت. اولش مردد بودم. بالاخره کرکره را کشیدم پایین. رفتم. می‌دانستم منطقه‌ای که هست جای سخت مسیری است. خطرناک است. وقتی رسیدم پیش رزمنده‌ها رفتم پیش رسول. همشهری بود و شجاع. همه احترامش می‌گذاشتند. تنها کسی که می‌توانست مرا به علی‌ برساند. راه افتادیم. 


ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در جمعه 1393/01/22 و ساعت 22:15 | نظر شما ()

آفای چَپَل ... داستان , طنز ,   
چند روز پیش برای آقای چپل، اس ام اسی با این عبارت آمده بود«شما برنده یک جایزه باور نکردنی شده‌اید. اگر باور ندارید با این شماره تماس بگیرید 767...-021»

آقای چپل، قد بلند بود و سبزه. معمولا موهایش را با دست مرتب می‌کرد؛ البته موهای وسط سرش هم کمی ریخته بود. اصالتا خوزستانی بود ولی در قم زندگی می‌کرد. حدود 35 سالی داشت. بچه‌های محل تا دو سه سال پیش به او، آقای مهندس می‌گفتند؛ به خاطر کیف لب تاب خالی‌ای که معمولا دستش می‌گرفت و عینکی که همیشه به چشم داشت؛ البته شماره عینکش هم قدری بالا بود. 
می‌دانید از کی تغییر اسم یافت، از همان روزی که با پسرش در پارک قدم می‌زد و پسر مشغول خوردن چیپس فلفلی بود؛ همان روزی که پانزده‌تا از بچه محل‌ها هم  روی صندلی پارک نشسته بودند. (حالا چطوری پانزده نفر روی یک صندلی پارک جا شده بود، بماند.) وقتی مهندس و پسرش از کنار صندلی پارک رد شدند، یک چیپس فلفلی از دست پسر افتاد. خواست بردارد. مهندس گفت بِرِش ندار چَپَله. از آن زمان بود که بچه‌های محل اسم او را آقای چپل و اسم بچه‌اش را چپلک گذاشتند؛ البته این را بگویم که این نامگذاری تنها در بین خودشان بود و با او با همان نام آقای مهندس، سلام و چاق سلامتی می‌کردند.
یکی از بچه‌های محل که دانشجو بود، بعدها در فرهنگ دهخدا معنی چپل را دیده بود و برای تمام دوستانش پیامک زده بود که «فرهنگ دهخدا: چَپَل کسی را گویند که خود را به چیزهای ناشایسته آلوده کند و پیوسته چرکین و نکبتی باشد چنانکه دیدن او غثیان آورد.»

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در جمعه 1392/12/9 و ساعت 10:21 | نظر شما ()

درخت‌هایِ پاییزیِ پارک ... داستان ,   
شیدا/25 ساله، مشغول چت کردن بود.
- شیرین: یه خورده استرس دارم.
- رضا: چرا؟
- نمی‌دونم؟
- راستش شیرین، من هم مثل تواَم. می‌خوای قرار رو موکولش کنیم؟
- نه. اونطوری انتظارش بدتره.
- البته امشب اولین باره همدیگه رو می‌بینیم. طبیعیه.
- ولی ...

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در شنبه 1392/10/28 و ساعت 15:09 | نظر شما ()

شیاطینی که کارمند حکومت حضرت سلیمان بودند ... داستان ,   

دو نفر از درباریان آهسته با هم پج پچ می کردند:
- امروز روز حسابرسی این افراد شر و شراب خوار و کافر است.
- دوست من! نمی دانی چقدر منتظر چنین روزی بودم.
- نگاه کن چه قیافه های نحسی دارند. انگار خود شیطانند.

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در دوشنبه 1392/10/9 و ساعت 22:13 | نظر شما ()

پیکی شمسی ... داستان ,   
     پیکی چهار نعل می‌تاخت. خود را به دروازه شهر رساند. دربان‌ها تا فهمیدند از طرف سلطان رامیار آمده، به سمت تاج بلد تعظیم کردند و با کمال میل حضورش را خوش آمد گفتند.

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در یکشنبه 1392/09/3 و ساعت 22:56 | نظر شما ()

سارا ... داستان ,   

جمعیت زیادی آمده بود. هر کاندید، طرفدارانش دورش حلقه زده بودند. سارا هنوز نیامده بود. خیلیها منتظرش بودند. چند عکاس هم مسیر آمدنش را دید میزدند. درشکهای اشرافی کنار جمعیت ایستاد. سارا از درشکه پیاده شد. کفش پاشنه بلند قرمزش را زمین گذاشت. کفشش چشمم را گرفت. کفشی ظریف بود که با طرحی توری صورتی و چند لایه، رویش کار شده بود. همان ابتدا فهمیدم که این سارا با سارای خوابگاه دبیرستان هوستون خیلی فرق دارد. برای پیاده شدن، دستش را گرفتم. چه دست لطیفی داشت. انگشتانش ظریف و کشیده بود. ناخن هایش را بلند نگه داشته بود. برق انداخته و سوهان زده بود. یادش بخیر. خوابگاه که بودیم اتاقمان را پر کرده بود از ژورنال لباس و عکسهای فشن. عاشق « beautiful women match» بود.

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در پنجشنبه 1392/08/16 و ساعت 13:31 | نظر شما ()

مهاجران- قسمت سوم ... داستان ,   

کریستال مشغول جویدن بندهای پای پاگنده بود. پاگنده قرص و مغرور ایستاده بود؛ درست مثل رئیس جمهوری که دارند کفشش را برق می اندازند. پای راستش آزاد شد. کریستال سراغ پای چپش رفت.

-این پام رو خیلی مواظب باش. لامسّب بندها زخمش کردن. 


ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در دوشنبه 1392/08/6 و ساعت 14:54 | نظر شما ()

نوشته های پیشین  
+ نافله‌خوان را هم باید از چین وارد کنیم
+ عید مثل معاد است
+ مصاحبه همشهری قم با علی آرمین
+ گفتگوی خدا و قرآن
+ «به نام یونس»؛ سیر تکامل انسان در یک قصه قرآنی
+ میزبانی از خدا در ماه رمضان
+ آشنایی با رمان تازه‌منتشرشدۀ «به نام یونس»
+ یک حرف حساب
+ آشنایی با رمان «به نام یونس»
+ ماه رمضان امسال را با رمان به نام یونس تجربه کنید
+ مقایسه‌ای بین شهاب رمان کمیک استریپهای شهاب و یونس رمان برکت
+ رمان به نام یونس جزو پرفروش‌ترین‌های سی و یکیمن نمایشگاه بین المللی کتاب شد
+ نقد کمیک استریپهای شهاب
+ رونمایی از رمان به نام یونس در نمایشگاه کتاب تهران
+ رونمایی از رمان به نام یونس در نمایشگاه کتاب پاریس
+ گفتگو با روحانی رمان‌نویس
+ نگاهی به رمان «به نام یونس»
+ چرا نباید درخواست تعجیل فرج کرد؟
+ آیا یک امام جمعه نباید سوار پرادو شود؟
+ قرآن و حیوانات ترکیبی
+ پولدار راستگو بهتر است یا بی‌پول دروغگو
+ نقد رمان دعبل و زلفا ؛ بیرون آوردن انسان از پوسته‌ای تاریک و ظلمانی
+ الآن که نوجوان شده‌ام
+ ماجرای طلبه ای که بین سنت و مدرنیته پیوند ایجاد می کند
+ دریافت صفحات ابتدایی رمان « پرواز با پاراموتور را دوست دارم »
+ رمان کمیک استریپ های شهاب
+ رمان کمیک استریپ‌هاش شهاب منتشر شد
+ رمان پرواز با پاراموتور را دوست دارم منتشر شد
+ از علی آرمین در جشنواره سوهان روح تقدیر شد
+ برگزیده شدن علی آرمین در جشنواره اشراق در بخش خاطره بلند و تقدیر از رمان ایشان به نام « کمیک استریپهای شهاب »
صفحات :
1
2 3 4 5 6 7 ...