بِگِل ... داستان , طنز ,   
1
بِگِل فقط یک اتوبوس داشت. یک روز می‌رفت و یک روز برمی‌گشت؛ درست مثل پرواز تهران- وین که یک روز رفت دارد و یک روز برگشت. باید می‌رفتم ایستگاه. با پرس و جو، پیدایش کردم. راننده، درِ اتوبوس عهد بوقش را که باز کرد، سوار شدم؛ با چند آدم که رنگ و بوی روستایی داشتند. آدم را یاد خانه‌های خشتی و تخم مرغ رسمی و ماست و پنیر محلی می‌انداختند؛ همه‌ی این‌ها را از لباس‌ها، لهجه و فرهنگشان می‌فهمیدم و البته بیشتر، از بوی بزی که فضای اتوبوس را پر کرده بود. چند کیلومتری به سمت شاهرود که رفتیم، اتوبوس پیچید در یک جاده‌ خاکی؛ البته جاده و اطرافش تمام پوشیده از برف بود. اگر راننده تجربه نداشت حتما جاده را گم می‌کرد. یکی دو بار نزدیک بود اتوبوس در برف‌ها گیر کند، ولی خدا را شکر به خیر گذشت. یک بار هم پیاده شدیم و با هُل از برف درش آوردیم.

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در جمعه 1393/02/12 و ساعت 09:38 | نظر شما ()

آفای چَپَل ... داستان , طنز ,   
چند روز پیش برای آقای چپل، اس ام اسی با این عبارت آمده بود«شما برنده یک جایزه باور نکردنی شده‌اید. اگر باور ندارید با این شماره تماس بگیرید 767...-021»

آقای چپل، قد بلند بود و سبزه. معمولا موهایش را با دست مرتب می‌کرد؛ البته موهای وسط سرش هم کمی ریخته بود. اصالتا خوزستانی بود ولی در قم زندگی می‌کرد. حدود 35 سالی داشت. بچه‌های محل تا دو سه سال پیش به او، آقای مهندس می‌گفتند؛ به خاطر کیف لب تاب خالی‌ای که معمولا دستش می‌گرفت و عینکی که همیشه به چشم داشت؛ البته شماره عینکش هم قدری بالا بود. 
می‌دانید از کی تغییر اسم یافت، از همان روزی که با پسرش در پارک قدم می‌زد و پسر مشغول خوردن چیپس فلفلی بود؛ همان روزی که پانزده‌تا از بچه محل‌ها هم  روی صندلی پارک نشسته بودند. (حالا چطوری پانزده نفر روی یک صندلی پارک جا شده بود، بماند.) وقتی مهندس و پسرش از کنار صندلی پارک رد شدند، یک چیپس فلفلی از دست پسر افتاد. خواست بردارد. مهندس گفت بِرِش ندار چَپَله. از آن زمان بود که بچه‌های محل اسم او را آقای چپل و اسم بچه‌اش را چپلک گذاشتند؛ البته این را بگویم که این نامگذاری تنها در بین خودشان بود و با او با همان نام آقای مهندس، سلام و چاق سلامتی می‌کردند.
یکی از بچه‌های محل که دانشجو بود، بعدها در فرهنگ دهخدا معنی چپل را دیده بود و برای تمام دوستانش پیامک زده بود که «فرهنگ دهخدا: چَپَل کسی را گویند که خود را به چیزهای ناشایسته آلوده کند و پیوسته چرکین و نکبتی باشد چنانکه دیدن او غثیان آورد.»

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در جمعه 1392/12/9 و ساعت 10:21 | نظر شما ()

مهمانی گربه ای ... داستان , طنز ,   

     در منزل حیدر نانوا، سفره پهن بود. عنایت، مستخدم خانه، پرده گل درشت را با پا کنار زد. دیسی بزرگ را با زحمت وسط سفره گذاشت. دیس پر از برنج بود. وسط آن مرغی درسته و کباب شده چشم نوازی می کرد. مشت حیدر، مثل مهندس ناظری پروازی بالای سر سفره ایستاده بود. روزبه دو سه سبد کوچک سبزی، نان محلی، خرما و دو نمکدان پلاستیکی قرمز رنگ درون سفره چید.

مشت حیدر- دستت درد نکند عمو. یکی از نمکدان ها را نزدیک حاج آقا بذار.

     آقا ماشا الله با آن قیافه مقدس و تُپلویش کنار حاج آقا نشسته بود. لبخندی بر لب داشت و سفره را وراندازی کرد.

آقا ماشا الله(در گوش حاج آقا)- حاج آقا. بالاخره بعد از چند روز در به دری یکی از مومنین یک غذای درست و حسابی تهیه کردند.

- الحمد لله. ان شا الله خدا برکت بده.

    ناگهان برق رفت.


ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در جمعه 1392/06/22 و ساعت 14:27 | نظر شما ()

خواستگاری از ورژن جدید ... داستان , طنز , ازدواج ,   
 لیلی دختری طاق بود و دارایی پدر شاهش شهره آفاق؛ سه خواستگار خوش تیپ بی تاب  داشت که دیوان حافظ را ویران کرده، پدر دو بیتیهای باباطاهر را در آورده، گوگل را از سرچ "عاشقانه ها" کچل کرده و با رگبار اس ام اس، گوشی گالکسی دخترک را هنگانده بودند.
دختر چاره ای ندید جز مراسم خواستگاری؛ در مراسم، به جای چای، معجون راستگویی را به دامادهای احتمالی خورانید و بعد یک سوال را از هر سه پرسید: 

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در دوشنبه 1390/10/26 و ساعت 08:06 | نظر شما ()

خداحافظی از دوستان... اگر بار گران بودیم رفتیم ... طنز ,   

سلام و درود خدمت همه دوستان گرامی
متاسفانه برای من شرایطی پیش اومده كه باید برای همیشه از شما دوستان خوبم خداحافظی كنم.
روزگار بازیهای بد و تلخی تو آستینش داره. چیزهایی كه حتی آدم خوابش را هم نمی‌بینه. فقط خواهش من از تك تك شما دوستان اینه كه برام دعا كنید. خالصانه و از ته دل.

همه‌تون را به خدای بزرگ می‌سپارم و امیدوارم موقعیتی كه برای من پیش اومده هیچ كدومتون تجربه نكنید.
فقط دوست دارم آخرین حرف این پستمو هم بخونید

آخرین حرف

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در پنجشنبه 1389/08/20 و ساعت 12:38 | نظر شما ()

دلتون بسوزه ... طنز ,   

اینو از وبلاگ جوک گرفتم

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در چهارشنبه 1389/06/31 و ساعت 20:00 | نظر شما ()

نوشته های پیشین  
+ قرآن و حیوانات ترکیبی
+ پولدار راستگو بهتر است یا بی‌پول دروغگو
+ نقد رمان دعبل و زلفا ؛ بیرون آوردن انسان از پوسته‌ای تاریک و ظلمانی
+ الآن که نوجوان شده‌ام
+ ماجرای طلبه ای که بین سنت و مدرنیته پیوند ایجاد می کند
+ دریافت صفحات ابتدایی رمان « پرواز با پاراموتور را دوست دارم »
+ رمان کمیک استریپ های شهاب
+ رمان کمیک استریپ‌هاش شهاب منتشر شد
+ رمان پرواز با پاراموتور را دوست دارم منتشر شد
+ از علی آرمین در جشنواره سوهان روح تقدیر شد
+ برگزیده شدن علی آرمین در جشنواره اشراق در بخش خاطره بلند و تقدیر از رمان ایشان به نام « کمیک استریپهای شهاب »
+ سوال: مگر خدای مهربان ترس دارد، که می‌گویید از خدا بترسید؟
+ نمازخوانان صنعتگر
+ دنیای آدم و دنیای ابلیس
+ نقد رمان کنسرو غول
+ معنی قرآنی و روایی اسرائیل
+ در بین مقتولان فی سبیل الله چه کسی از همه بالاتر است؟
+ چه کسی بیشترین مفاتح الغیب را دریافت می‌کند؟
+ برای به باز کردن در غیبها چه چیزی لازم است؟
+ آیا کسی هست که غیبی برایش وجود نداشته باشد؟
+ شهید یعنی چه؟
+ ارباب من حسین است مخالف قرآن است
+ وقتی مژی گم شد
+ تفاوت کشتی نوح و کشتی حسین علیهما السلام
+ تفاوت نوح و حسین
+ وقتی تا سه می‌شمرم، انگشت‌هایم درد می‌گیرد.
+ آغوش خالی مادر؛ زبان حال مادر علی اصغر علیه السلام
+ کتاب حیات و قیام
+ داستان تولّد
+ حرمِ شهید وطن است
صفحات :