شهر بی عقل ... مهدویّت , داستان ,   
در شهر کوچک بدن چهار نفر زندگی می کردند به نامهای گوش، چشم، دهان، بینی. همه ساکنین شهر درسلامتی و صحّت کامل به سر می بردند. ولی مشکل آنها، این بود که گاهی اشتباهات ضایعی می کردند و وقتی کار از کار می گذشت تازه متوجه اشتباهشان می شدند. 
همین دیروز بود که دهان احساس تشنگی کرد و به چشم گفت: «می توانی برایم آب پیدا کنی.»  چشم نگاهی به دور دستها انداخت و با خوشحالی گفت: «آب؛ چه آب گوارا و زلالی؛» و تمام شهرِ بدن را سه کیلومتر خِرکِش کرد؛ ولی وقتی شهروندان متوجه شدند کلاه سرشان رفته و آبشان سراب است، گوش مالی مفصّلی به چشم دادند و زیرش را هم؛ به علامت اعتراض؛ کبود کردند؛ تا دیگر از این غلطها نکند. 

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در پنجشنبه 1390/08/19 و ساعت 07:00 | نظر شما ()

ثریا(قسمت آخر) ... مهدویّت , داستان ,   

وقتی دخترک مرگ را لمس می کرد، دستی، دستان معصومش را فشرد و او را از عمق درّه ربود و بالا برد؛ بالا و بالاتر؛ به آسمان به جایی که آرام و زیبا بود. ثریا که هنوز خستگی روحی و استرس و مخصوصا از دست دادن پدر و مادر، سرتاپایش را احاطه کرده بود به سختی سوال کرد: «شما کی هستی؟ اینجا کجاست؟» 

ناجی پاسخ داد: «من فرشته ام و اینجا آسمان است و تو ثریایی که امروز مهمان آسمانی و من باید پیامی را به تو برسانم تا سرّ تمام این مصیبتها برایت فاش شود؛ البته میدانم رؤیای سنگینی دیده ای...»
ثریّا که می خواست شاخ در بیاورد با تعجب پرسید: رؤیا؟!
- بله رؤیا؛
- آخر من با زنگ موبایلم بیدار شدم؛
- بله؛ و خاموشش کردی و دوباره خوابیدی؛

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در یکشنبه 1390/08/15 و ساعت 07:00 | نظر شما ()

ثریّا(قسمت پنجم) ... مهدویّت , داستان ,   
عروسکش را سفت چسپید و به سرعت خود را به مادرش رساند؛ پدر و مادر، هنوز مشغول دیدن تلویزیون بودند. ثریا گفت : «مادر؛ من از صداهایی که میاد میترسم؛ مادر؛ راسته که میگن حیوونات حادثه ها رو زودتر از انسانها می فهمند و به همین خاطر سر و صدا می کنند؟» مادر که از حرفهای دخترک استرسش بیشتر شده بود، سعی کرد خودش را آرام نشان دهد، سر ثریا را بر دامن گذاشت و گفت «نه دخترم؛ امیدوارم که اینطور نباشه؛ اصلا نگران نباش.» هنوز دل داریهای مادرانه تمام نشده بود که با صدای خبرنگار فرانس پرس شوک وحشت زای دیگری بر ساکنین ویلای تابستانی وارد شد؛ 
خبرنگار گفت: «به خبر فوری و مهمّی که هم اکنون به دستم رسید توجه فرمایید: آبهای تمام نقاط دنیا به طرز عجیبی در زمین فرو می روند؛ مساله ای که دانشمندان هم از تحلیل آن عاجز مانده و تا کنون نتوانسته اند پی به علّت آن ببرند؛ طبق بررسی های به عمل آمده این وضعیت باعث می شود تا ظرف چند روز آینده، تمام آبهای زمین فرو رفته و زمین تبدیل به کره ای خشک و کویری گردد...» صدای خبرنگار قطع و وصل شده و با شطرنجی شدن قسمتهایی از تلویزیون، چیزی جز برفک دیده نشد و شبکه فرانسه هم قطع شد، پدر خیلی سریع شبکه ها را پایین و بالا کرد، امّا تمام شبکه ها دست ردّ به سینه او می زدند و تلویزیون به طور کامل قطع شده بود.

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در پنجشنبه 1390/08/12 و ساعت 07:00 | نظر شما ()

ثریا (قسمت چهارم) ... مهدویّت , داستان ,   
ثریّا آرزو می کرد ساعتش خراب باشد یا لا اقلّ در کابوسی سرگردان باشد، که با بیدار شدن تمام شود. 
دخترک در اتاقش را باز کرد و به طرف حال دوید؛ آنقدر با وحشت و عجله که حتّی عروسکش را فراموش کرد؛ به ساعت دیواری خیره شد؛ آری؛ او اشتباه نمی کرد؛ ساعتش درست بود. 
از پنجره حال به بیرون نگاه کرد؛ آسمان متفاوت بود؛ به جای گلستان گلهای زرد، هزاران چشم گرگ در سیاهی شب، چشم چرانی می کردند و برق زرد و ترسناکشان دل دخترک را می لرزاند.

پدر و مادرش هم وحشت زده در هال بودند؛ آنها هم جریان را فهمیده و مشغول دیدن شبکه های خبری بودند؛ مادر به محض دیدن ثریا او را به سینه اش چسپاند و با دستهایش موهای پریشان دخترک را شانه وار نوازش کرد تا شاید قدری او را آرام کند؛ ولی ثریا صدای تلاطم قلب مادر را خوب حسّ می کرد و می دانست که پریشانی مادرش کمتر از او نیست. هر سه با دلهره تلویزیون را تماشا می کردند؛ پدر ؛ که استرس در حرکاتش تابلو بود؛ کنترل تلویزیون را در دست گرفته، هر چند ثانیه یک شبکه را عوض می کرد؛ تمام شبکه ها؛ از آسیا تا آفریقا و از استرالیا تا اروپا؛ همه و همه؛ حرفی برای گفتن نداشتند؛ جز یک خبر و آن اینکه امروز خورشید طلوع نکرده است.

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در یکشنبه 1390/08/8 و ساعت 07:00 | نظر شما ()

ثریّا(قسمت سوم) ... مهدویّت , داستان ,   

چشات آرامشی داره که تو چشمهای هیچ کی نیس 
میدونم که توی قلبت به جز من جای هیچ کی نیس
چشات آرامشی داره که دورم میکنه از غم
یه احساسی بهم میگه دارم عاشق میشم کم کم 
تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی
خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی
تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی
                                              تو رویای تو بودم که...
دستهای ثریا از زیر پتو بیرون آمد و بالاخره موبایل را پیدا کرده، دکمه آن را لمس کرد تا آرامشِ1 بهنام صفوی را به هم زند. ثریا بیشتر اوقات ساعت موبایلش را با آهنگ آرامش کوک می کرد و وقتی هنوز هوا تاریک بود بیدار میشد و آسمان را تماشا می کرد به نظر او ثریّا باید همیشه یک ستاره باقی میماند و ستاره هم جایی ندارد جز آسمان؛ درست مثل ماهی و دریا؛ او احساس می کرد زمینگیر شدن شکست است و دوست داشت رابطه اش را با آسمان قطع نکند؛ اگرچه به قیمت برخواستن از خواب ناز سحرگاهیش باشد.
ادامه مطلب را کلیک کنید

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در پنجشنبه 1390/08/5 و ساعت 07:00 | نظر شما ()

ثریا (قسمت دوّم) ... مهدویّت , داستان ,   
ثریا روزهای عادّی را دوست نداشت او شیفته تفاوت بود و همه چیز را جور دیگری می دید حتّی معمولی ترین مسائل را.  مثلا چند روز پیش دو نفر دوست قدیمی را در خیابان دید که با هم دعوایشان شده بود؛ او با گوشهای خودش شنید که یکی به دیگری می گفت :«برو، دیگه شناختمت» و ثریا فهمید که انسانها تا همدیگر را نشناخته اند با هم رفیق اند ولی بعد از شناخت دیگر تحمّل ادامه دوستی را ندارند و از هم فرار می کنند و چقدر وحشتناک است اگر همه انسانها همدیگر را می شناختند؛ شاید دنیا تبدیل به میلیاردها سلول انفرادی میشد. 
لطفا روی ادامه کلیک کنید

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در یکشنبه 1390/08/1 و ساعت 07:00 | نظر شما ()

ثریّا(قسمت یکم) ... مهدویّت , داستان ,   
ثریّا بعد از یک روز شیرین و پرماجرا داشت به رختخوابش می رفت امّا یک لحظه ایستاد؛ آخر او تلویزیون را دوست داشت و هر شب قبل از خواب، سریال دنباله دار «بازی عقربه ها» را پی می گرفت؛ حتی اگر شده برای چند ثانیه. 
عقربه تنبل و توپولوی ساعت به کندی خود را به یک نزدیک می کرد؛ عقربه متوسط به راحتی از ده عبور می کرد و لاغرترین عقربه با چابکی خاصی ثانیه ها را لمس کرده بی درنگ می گذشت. 
او این سریال را بهترین سریال دنیا می دانست و برای خودش دلایلی داشت مثلا اینکه این سریال تنها سریالی بود که میلیاردها قسمت از آن پخش شده و دنباله دارترین سریال دنیاست؛ امّا جالب اینجاست که مردم با آنکه هر روز بارها و بارها به آن نگاه می کنند، امّا هیچ وقت آن را نمی بینند؛ آنها تنها به ساعت نگاه می کنند تا با آن کارهایشان را تنظیم کنند؛ آنها هیچ وقت میزگرد تشکیل ندادند برای اینکه از کارگردان سریالی با این حجم وحشتناک تقدیر کنند یا حتی ای کاش او را به مردم معرفی می کردند. 
لطفا روی ادامه کلیک کنید

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در پنجشنبه 1390/07/28 و ساعت 15:09 | نظر شما ()

جزیره آرزو ... داستان , مهدویّت ,   

پسرك خود را در جزیره تنها دید؛ او بود و غل و زنجیری كه مثل سایه بدرقه¬اش می¬كرد؛ حتی شبها كه خورشید خوابیده بود. ساكنان جزیره چند نفر بیشتر نبودند درختی بود بی¬ثمر، گنجشکی با بالهای شكسته و پسرکی در غل و زنجیر. یک روز غروب پسرك حسابی دلش گرفته بود؛ آخر حتی خورشید هم داشت تنهایش می¬گذاشت، و او همچنان به رقص آرام آبهای  طلایی دریا نگاه می¬كرد و در انتهای آن خورشید را میدید كه بیرحمانه با او خداحافظی می¬كند؛ آنجا بود كه دلش شكست(ولی كسی صدای شكستن دلش را نشنید) و اشكان تنها انیس او بود که بی صدا بر گونه¬های آفتاب سوخته¬اش جاری می¬شد. ناگهان نگاهش به نوشته¬ای در کنار ساحل افتاد که آب آن را با خود آورده بود.

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در سه شنبه 1390/01/23 و ساعت 15:42 | نظر شما ()

کشورهای صنعتی مانع پیشرفت علم اند یا باعث آن؟ ... مهدویّت ,   

دوستان عزیز لطفا با استفاده از شماره 1و 2 سوال زیر را پاسخ دهید:
1-در روایت داریم که از 27 حرف علم تا زمان ظهور حضرت فقط دوتاش کشف میشه و بقیه 25حرف علم را خود آقا که تشریف آوردن رونمایی می کنند.
2-کشورهای صنعتی و پیشرفته بخاطر شرک و الحادشون مانع ظهور آقا هستند.
سوال:آیا کشورهای صنعتی مانع پیشرفت علم اند یا باعث پیشرفت؟؟؟

ترجمه روایت

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در دوشنبه 1389/05/4 و ساعت 23:03 | نظر شما ()

نوشته های پیشین  
+ قرآن و حیوانات ترکیبی
+ پولدار راستگو بهتر است یا بی‌پول دروغگو
+ نقد رمان دعبل و زلفا ؛ بیرون آوردن انسان از پوسته‌ای تاریک و ظلمانی
+ الآن که نوجوان شده‌ام
+ ماجرای طلبه ای که بین سنت و مدرنیته پیوند ایجاد می کند
+ دریافت صفحات ابتدایی رمان « پرواز با پاراموتور را دوست دارم »
+ رمان کمیک استریپ های شهاب
+ رمان کمیک استریپ‌هاش شهاب منتشر شد
+ رمان پرواز با پاراموتور را دوست دارم منتشر شد
+ از علی آرمین در جشنواره سوهان روح تقدیر شد
+ برگزیده شدن علی آرمین در جشنواره اشراق در بخش خاطره بلند و تقدیر از رمان ایشان به نام « کمیک استریپهای شهاب »
+ سوال: مگر خدای مهربان ترس دارد، که می‌گویید از خدا بترسید؟
+ نمازخوانان صنعتگر
+ دنیای آدم و دنیای ابلیس
+ نقد رمان کنسرو غول
+ معنی قرآنی و روایی اسرائیل
+ در بین مقتولان فی سبیل الله چه کسی از همه بالاتر است؟
+ چه کسی بیشترین مفاتح الغیب را دریافت می‌کند؟
+ برای به باز کردن در غیبها چه چیزی لازم است؟
+ آیا کسی هست که غیبی برایش وجود نداشته باشد؟
+ شهید یعنی چه؟
+ ارباب من حسین است مخالف قرآن است
+ وقتی مژی گم شد
+ تفاوت کشتی نوح و کشتی حسین علیهما السلام
+ تفاوت نوح و حسین
+ وقتی تا سه می‌شمرم، انگشت‌هایم درد می‌گیرد.
+ آغوش خالی مادر؛ زبان حال مادر علی اصغر علیه السلام
+ کتاب حیات و قیام
+ داستان تولّد
+ حرمِ شهید وطن است
صفحات :