مهمانی گربه ای ... داستان , طنز ,   

     در منزل حیدر نانوا، سفره پهن بود. عنایت، مستخدم خانه، پرده گل درشت را با پا کنار زد. دیسی بزرگ را با زحمت وسط سفره گذاشت. دیس پر از برنج بود. وسط آن مرغی درسته و کباب شده چشم نوازی می کرد. مشت حیدر، مثل مهندس ناظری پروازی بالای سر سفره ایستاده بود. روزبه دو سه سبد کوچک سبزی، نان محلی، خرما و دو نمکدان پلاستیکی قرمز رنگ درون سفره چید.

مشت حیدر- دستت درد نکند عمو. یکی از نمکدان ها را نزدیک حاج آقا بذار.

     آقا ماشا الله با آن قیافه مقدس و تُپلویش کنار حاج آقا نشسته بود. لبخندی بر لب داشت و سفره را وراندازی کرد.

آقا ماشا الله(در گوش حاج آقا)- حاج آقا. بالاخره بعد از چند روز در به دری یکی از مومنین یک غذای درست و حسابی تهیه کردند.

- الحمد لله. ان شا الله خدا برکت بده.

    ناگهان برق رفت.


ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در جمعه 1392/06/22 و ساعت 14:27 | نظر شما ()

تافتگان جدا بافته ... داستان ,   

     25-30 ساله بودند. دو پشته می رفتند. قیافه شان ماموری چیزی می زد. پسری که عقب نشسته بود یک تابلوی راهنمایی-رانندگی گرد دستش بود؛ البته با بیل و کلنگ. موتور اکسل جدیدی زیر پایشان بود. صدایش آهسته و بم بود. جثه ای بزرگ داشت. اگزوز ضخیم و مشکیش با زین کوچک و با کلاسش ست شده بود. چراغ جلویش دوتایی بود؛ مثل دوربین. باکش انگار کوهان شتر بود. بالا آمده بود. مثل ساعت حرکت می کرد.

     ابتدای خیابانی، ترمز میخی گرفت. پسرک، تابلو به دست پیاده شد. دوستش هم موتور را روی جک گذاشت و رفت کمکش. تابلو را که نصب کردند، تا می خورد گازش را گرفتند. تک چرخ زدند و رفتند. در انتهای همان خیابان گم شدند.

     یک خیابان ماند و یک تابلو. تابلویی با 10 سانت حاشیه قرمز رنگ و عکس یک موتور درون آن.

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در یکشنبه 1392/06/17 و ساعت 19:37 | نظر شما ()

لطفا دیوانه باشید ... داستان ,   

1
قد بلند بود و با صورتی استخوانی. از تویوتای کمری اش پیاده شد. کت شلوار خاکستری پوشیده بود. کفشش را برق انداخته بود. با اشاره ای دزدگیر ماشینش را فعال کرد. دم در سفید و بزرگی ایستاد. زنگ خانه را زد. کسی نیامد. باز هم زد. کسی نیامد. در زد. خبری نشد. از بیرون ساختمان خانه را براندازی کرد. سری تکان داد. راهش را کشید و رفت.
2
یک خانم عینکی با مانتوی کرمی هم آمد. یکی دو دقیقه در زد. کسی باز نکرد. او هم رفت.
3
مامور اداره برق آمد. زنگ زد. کسی باز نکرد. برگه ای را از لای در به داخل حیاط انداخت.
4
ذیوانه ای از راه رسید. توی کوچه آواز می خواند. میکروفونش یک خیار نیم خورده بود. هر کس می دیدش لبخندی می زد. بعضی به او پولی می دادند. موهایش مثل قدش کوتاه بود. پوستی سبزه داشت. شلواری کردی و پیراهنی آستین کوتاه و کهنه به تن داشت. راه رفتنش هم مثل حرف زدنش عادی نبود. سه چهار تا بچه، چند قدمی دنبالش دست زدند. بعد رفتند سر بازی هفت سنگشان. 
دم همان در ایستاد. زنگ زد. دستش را از روی زنگ بر نمی داشت. با کف دستش در زد. کسی نیامد. باز هم زد. کسی نیامد. مثل دارکوب در می زد. امان نمی داد. در می زد و صدا می زد. 5-6 دفیقه به همین منوال گذشت. سنگی از کوچه برداشت. این بار با سنگ شروع به در زدن کرد. می زد و می زد. حسابی پیله کرده بود. بعضی همسایه ها از خانه بیرون می آمدند. نگاهی می کردند و باز می رفتند داخل. تنها 15 دقیقه و 25 ثانیه بعد دیگر صدای در زدنش نیامد. آخر در باز شده بود.

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در جمعه 1392/06/8 و ساعت 06:02 | نظر شما ()

یه سیلی دیگه ... داستان ,   
بخیه های شکمش هنوز درد داشت. چهارتا فحش آبدار داد. رو کرد به سیا و گفت: 
- باید داغونش کنم.
در بطری زهرماریش رو پرت کرد اونطرف و یک قُلُپ خورد و یه آروق زد و گفت:
- مگه شهر هرته که فِری کله خر بیاد چاقو بزنه و راست راست تو محل راه بره.
سیا گفت:
 - مگه شهریار کم کسیه که هر ناکسی بتونه جلوش ارز اندوم کنه. خودم خفش می کنم.
- ای ول دااش
بطریهاشون رو زدن به همدیگه و زدن بالا. اخم های شهریار تو هم رفت. ایستاد. دست روی بخیه هایش گذاشت. آب دهانش را قورت داد. 
پیرمردی روحانی داشت از روبرویشان می آمد. درست جلوی آن ها ایستاد. شهریار با اشاره ای تمسخر آمیز پیرمرد را به سیا نشان داد.
پیرمرد پیش دستی کرد و آرام گفت:
- عزیزم. شراب نخور. معصیت خداست.
شهریار یک سیلی خواباند تو گوش حاجی. سیا زد زیر خنده. شهریار هم خندید.
پیرمرد دست روی صورت سرخ شده اش گذاشت. باز سرش را بالا آورد. طرف دیگر صورتش را نشان داد و با همان آرامش گفت:
- یه سیلی دیگه هم بزن اما گناه نکن.
شهریار خنده رو لبش ماسید. سیا هم خفه خون گرفت. حاجی راهش را کشید و رفت. شهریار و نوچه اش هم ماندند؛ مثل لشکری شکست خورده.

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در جمعه 1392/06/1 و ساعت 23:34 | نظر شما ()

نوشته های پیشین  
+ نافله‌خوان را هم باید از چین وارد کنیم
+ عید مثل معاد است
+ مصاحبه همشهری قم با علی آرمین
+ گفتگوی خدا و قرآن
+ «به نام یونس»؛ سیر تکامل انسان در یک قصه قرآنی
+ میزبانی از خدا در ماه رمضان
+ آشنایی با رمان تازه‌منتشرشدۀ «به نام یونس»
+ یک حرف حساب
+ آشنایی با رمان «به نام یونس»
+ ماه رمضان امسال را با رمان به نام یونس تجربه کنید
+ مقایسه‌ای بین شهاب رمان کمیک استریپهای شهاب و یونس رمان برکت
+ رمان به نام یونس جزو پرفروش‌ترین‌های سی و یکیمن نمایشگاه بین المللی کتاب شد
+ نقد کمیک استریپهای شهاب
+ رونمایی از رمان به نام یونس در نمایشگاه کتاب تهران
+ رونمایی از رمان به نام یونس در نمایشگاه کتاب پاریس
+ گفتگو با روحانی رمان‌نویس
+ نگاهی به رمان «به نام یونس»
+ چرا نباید درخواست تعجیل فرج کرد؟
+ آیا یک امام جمعه نباید سوار پرادو شود؟
+ قرآن و حیوانات ترکیبی
+ پولدار راستگو بهتر است یا بی‌پول دروغگو
+ نقد رمان دعبل و زلفا ؛ بیرون آوردن انسان از پوسته‌ای تاریک و ظلمانی
+ الآن که نوجوان شده‌ام
+ ماجرای طلبه ای که بین سنت و مدرنیته پیوند ایجاد می کند
+ دریافت صفحات ابتدایی رمان « پرواز با پاراموتور را دوست دارم »
+ رمان کمیک استریپ های شهاب
+ رمان کمیک استریپ‌هاش شهاب منتشر شد
+ رمان پرواز با پاراموتور را دوست دارم منتشر شد
+ از علی آرمین در جشنواره سوهان روح تقدیر شد
+ برگزیده شدن علی آرمین در جشنواره اشراق در بخش خاطره بلند و تقدیر از رمان ایشان به نام « کمیک استریپهای شهاب »
صفحات :