وقتی تا سه می‌شمرم، انگشت‌هایم درد می‌گیرد. ...   
وقتی تا شماره‌ی سه می‌شمرم، انگشت‌هایم درد می‌گیرد. سه سالم است ولی خیلی چیزها را شنیده‌ام. شنیده‌ام که خیلی سال پیش که بابا حسینم هم سن و سالَم بوده، پیامبر خیلی او را دوست داشته. او را روی دوش خود می‌نشانده. حتی شنیده بودم که لب بابایم را می‌بوسیده؛ ولی من تا حالا لبش را نبوسیده‌ام. راستش خجالت می‌کشم. در عوض، گونه‌هایش را همیشه می‌بوسم.
غروب است. هنوز به خرابه نرسیده‌ایم. با انگشت‌هایم می‌شمرم. درد می‌کند ولی می‌شمرم: یک، دو، سه. با امشب سه شب می‌شود که بابایم را ندیده‌ام. توی بغلش نرفته‌ام و نازش نکرده‌ام. در مدینه که بودیم، صبح‌ها با صدای خروس بزرگ و سفید‌مان بیدار می‌شدم. چشم‌های خواب آلودم را می‌مالیدم. هنوز صورتم را نشسته و موهایم را شانه نزده، به طرف اتاقش می‌رفتم. دم در اتاقش که می‌رسیدم. آهسته در را باز می‌کردم و برایش لبخند می‌زدم. او هم آغوشش را باز می‌کرد. برایش ناز میکردم و خودم را می‌انداختم توی بغلش. مادر می‌گفت که بابا خیلی کار می‌کند و خیلی مردم پیش او می‌آیند و سوال دارند و نباید اذیتش کنم. حتی هر شب، قبل از خواب، برای شب بخیر گفتن می‌دویدم پیشش. همان‌طور که می‌دویدم صدای مادرم را می‌شنیدم: «رقیه، زود برگرد. بابا خسته است.» امّا بابا خیلی مهربان بود. می‌گفت: «تو خیلی شیرینی، تو یک در از درهای بهشتی.» بعضی وقت‌ها که آخر شب پیشش می‌رفتم و مهمان‌ها رفته بودند، برایم قرآن می‌خواند و قصه می‌گفت و همان‌جا در بغلش خوابم می‌برد.
دوباره می‌شمارم. یک دو سه. آه، باز هم درد گرفت. می‌دانم چرا درد می‌‌کند. یکبار که یکی از دشمن‌ها می‌خواست به سرم تازیانه بزند، دستم را روی سرم گذاشته بودم. چندتا تازیانه زد. یکی به سرم خورد و یکی به صورتم. یکی هم نصفش به سرم خورد و نصفش به انگشت‌هایم. جای تازیانه‌ای که به صورتم خورده، مانده است. وقتی اشکم رویش می‌ریزد، می‌سوزد؛ مثل الان. این‌ها همه‌اش را باید برای بابایم بگویم. باید قیافه‌ی آن مرد گنده‌ای که تازیانه زد را فراموش نکنم و به بابایم نشانش دهم تا دعوایش کند. بابای من خیلی قوی است؛ مثل بابابزرگم علی. او هم خیلی قوی بود. عمه زینبم می‌گفت «بابابزرگم علی، یک در بزرگ را کنده است و روی سرش بالا برده است.» آره، حتما تمام این‌ها را برای بابایم می‌گویم. الان سه شب است که او را ندیده‌ام. ولی حتما امشب پیشم می‌آید. او خیلی دوستم دارد. باز برایش گریه می‌کنم و باز صورتم می‌سوزد.
***
چند ساعتی است که به خرابه رسیده‌ایم. تازه که رسیده بودیم زن‌ها و بچه‌ها خیلی گریه می‌کردند. عمه زینبم همه‌اش به این طرف و آن طرف می‌رفت و همه را ناز می‌کرد تا آرام شوند. رباب مادر داداش علی اصغرم کنار من بود. خیلی گریه می‌کرد. یکبار عمه پیشش آمد و بغلش کرد تا آرام شود. ولی دوتایشان توی بغل هم خیلی گریه کردند. من هم خیلی گریه کردم.
***
بابا را صدا می‌زنم. نازم می‌کنند و می‌گویند «خواب دیده‌ای، بخواب رقیه جان» ولی نه، خواب نبود. بابا همین الان پیشم بود. بلندتر بابا حسینم را صدا می‌زنم. بلندتر گریه می‌کنم. زخم صورتم می‌سوزد. «بابایم کجاست؟ بابایم کو؟» رباب هم گریه می‌کند. سکینه هم می‌گرید. زن‌ها و بچه‌های دیگر هم به گریه می‌افتند. عمه زینبم پیشم می‌آید. کنارم زانو می‌زند. با یک دست بغلم می‌کند و با دست دیگرش اشک چشمم را پاک می‌کند. می‌گویم «عمه بابایم کو؟» قطره‌های اشک از چشمان عمه‌ام هم می‌غلتد. می‌گوید «خواب دیده‌ای عزیزم» هق هق کنان می‌گویم «نه عمه، امشب شب سوم بود و می‌دانستم که بابا حتما به دیدنم می‌آید. الان هم آمد ولی زود رفت.» و گریه‌ام را ادامه می‌دهم. عمه سرم را روی شانه‌اش می‌گذارد و می‌گرید. 
یکی از دشمن‌ها طبقی می‌آورد و جلوی من می‌گذارد. خیال می‌کنند می‌توانند با غذا مرا آرام کنند. ولی من به عمه می‌گویم که غذا نمی‌خواهم. بابایم را می‌خواهم. گریه‌ام بلندتر می‌شود. همه گریه می‌کنند. پارچه‌ی روی طبق را برمی‌دارند. نگاهکی به طبق می‌اندازم. گریه‌ام قطع می‌شود. خودم را از بغل عمه آرام بیرون می‌کشم. آهسته کنار طبق می‌روم. لحظاتی فقط به بابا خیره می‌شوم. او مرا نگاه می‌کند و من او را. دوست دارم مثل همیشه قبل از خوابیدن بغلش کنم. ولی امشب چرا بابا اینطوری پیشم آمده؟! روی صورتش گل نشسته و خون آلود است. انگشت‌هایم را به طرف صورتش می‌برم. صورتش را ناز می‌کنم. چشم‌هایم دوباره پر از اشک می‌شود. «بابای خوبم، چه کسی صورتت را خون آلود کرده؟ چه کسی پیشانی‌ قشنگت را شکسته؟ چرا موهایت خون آلود است بابا؟» سر بابا را برمی‌دارم و سفت بغلش می‌کنم. نفس‌نفس می‌زنم. دوباره دلم برایش تنگ می‌شود. سرش را روبروی صورتم می‌گیرم و به صورت نازش نگاه می‌کنم. دوست دارم لب‌هایش را ببوسم. لب‌هایم را آرام روی لب‌های قشنگش می‌گذارم و می‌بوسم. 

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در چهارشنبه 1395/07/21 و ساعت 17:15 | نظر شما ()

نوشته های پیشین  
+ نافله‌خوان را هم باید از چین وارد کنیم
+ عید مثل معاد است
+ مصاحبه همشهری قم با علی آرمین
+ گفتگوی خدا و قرآن
+ «به نام یونس»؛ سیر تکامل انسان در یک قصه قرآنی
+ میزبانی از خدا در ماه رمضان
+ آشنایی با رمان تازه‌منتشرشدۀ «به نام یونس»
+ یک حرف حساب
+ آشنایی با رمان «به نام یونس»
+ ماه رمضان امسال را با رمان به نام یونس تجربه کنید
+ مقایسه‌ای بین شهاب رمان کمیک استریپهای شهاب و یونس رمان برکت
+ رمان به نام یونس جزو پرفروش‌ترین‌های سی و یکیمن نمایشگاه بین المللی کتاب شد
+ نقد کمیک استریپهای شهاب
+ رونمایی از رمان به نام یونس در نمایشگاه کتاب تهران
+ رونمایی از رمان به نام یونس در نمایشگاه کتاب پاریس
+ گفتگو با روحانی رمان‌نویس
+ نگاهی به رمان «به نام یونس»
+ چرا نباید درخواست تعجیل فرج کرد؟
+ آیا یک امام جمعه نباید سوار پرادو شود؟
+ قرآن و حیوانات ترکیبی
+ پولدار راستگو بهتر است یا بی‌پول دروغگو
+ نقد رمان دعبل و زلفا ؛ بیرون آوردن انسان از پوسته‌ای تاریک و ظلمانی
+ الآن که نوجوان شده‌ام
+ ماجرای طلبه ای که بین سنت و مدرنیته پیوند ایجاد می کند
+ دریافت صفحات ابتدایی رمان « پرواز با پاراموتور را دوست دارم »
+ رمان کمیک استریپ های شهاب
+ رمان کمیک استریپ‌هاش شهاب منتشر شد
+ رمان پرواز با پاراموتور را دوست دارم منتشر شد
+ از علی آرمین در جشنواره سوهان روح تقدیر شد
+ برگزیده شدن علی آرمین در جشنواره اشراق در بخش خاطره بلند و تقدیر از رمان ایشان به نام « کمیک استریپهای شهاب »
صفحات :