داستان تولّد ...   
سمانه حرکت مهتابی‌های روی سقف را می‌دید. فاصله‌ی بین دردهایش کم شده بود. رنگش به سرخی می‌زد. ملحفه‌ی روی تخت را در مشت‌هایش مچاله کرده بود و می‌فشرد. وارد آسانسوری بزرگ شدند و بعد وارد اتاق زایمان که نورافکنی قوی داشت. یکی از پرستار‌ها از او خون گرفت. دیگری کمربندی مخصوص را دور شکمش بست تا بتوانند ضربان قلب بچه را کنترل کنند. سمانه آرزو کرد «ای کاش مهدی پیشش بود.»
-
مهدی در سنگر بود. گاهی سرش را بالا می‌آورد و چند شلیک می‌کرد. هر چه  می‌گذشت کارشان سخت‌تر می‌شد. چند ده متر بیش‌تر با تکفیری‌ها فاصله نداشتند. تعداد زخمی‌ها بالا رفته بود. دوتا شهید داده بودند و هشت‌تا زخمی. صدای تیراندازی و خمپاره و موشک‌های تاو مدام شنیده می‌شد. لحظه‌ای موبایلش از جیبش افتاد. آن را برداشت و به صفحه‌ی بک‌راندش که عکس سمانه بود، خیره شد.
-
دکتر کنار سمانه آمد و از او خواست تا تمام تلاشش را کند. به او گفت که بچه‌ی اول معمولا سخت‌تر است. درد سمانه بیشتر و بیشتر می‌شد. لحظات به شدت کند می‌گذشت. سمانه گاهی اکسیژن می‌زد. حالش عادی نبود. بوی مهدی را حس می‌کرد. احساس کرد دست او را در دست گرفته است. اشک از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد.
-
فرمانده نفسی عمیق کشید. موبایل را در جیبش برگرداند و اشکش را پاک کرد. سرش را بالا آورد و چند تیر شلیک کرد. تیراندازی‌اش حرف نداشت ولی آن روز تنور جنگ خیلی داغ بود. تکفیری‌ها نزدیک‌ آمده بودند. خمپاره‌ای چند متری‌اش به زمین خورد. پای چپ دوستش قطع شد. دست مهدی پر از خون شد. یکی از رزمنده‌ها داشت به عقب برمی‌گشت. مهدی فریاد زد: «نه، نه، عقب‌نشینی تو کار نیست. سنگر را حفظ کن.»
-
کمرش داشت از درد می‌شکست. پرستارها او را تشویق می‌کردند. تمام مدت صدای قلب جنینش توی اتاق پخش می‌شد. مثل باغبانی که در شرجی تابستان روی نخل می‌رود، عرق می‌ریخت. خیلی متوجه اطرافش نبود و از بس درد کشیده بود و اکسیژن زده بود، سرش گیج می‌رفت. تمام دلگرمی‌اش این بود که حس می‌کرد مهدی دستش را گرفته و موهایش را کنار می‌زند. نوازشش می‌کند و گاهی صورتش را می‌بوسد.
-
زخمی‌ها روی زمین افتاده بودند. آتش دشمن سنگین بود و موشک‌های هدایت‌شونده‌ی تاو اجازه نمی‌داد کسی فکر آوردن زخمی‌ها را به ذهنش راه دهد. فرمانده سوار یک نفربر شد. مجروحان را یکی یکی سوار کرد؛ بی‌توجه به خمپاره‌هایی که اطرافش فرود می‌آمدند. مانند کسی که زیر بارانی نم‌نم، در دشتی سرسبز تاب می‌خورد و برای معشوقش گل می‌چیند. 
-
سمانه بعد از یک ساعت درد کشیدن، داشت کم می‌آورد که یاد حرف مهدی افتاد. وقتی دیشب به او خبر داده بود که دردش گرفته است، خندیده بود و گفته بود: «پس هر دویمان عملیات داریم.» این حرف خیلی به دل سمانه چسبیده بود. در عینی که حالتی از ضعف و درد او را فراگرفته بود، سعی کرد با دکتر و پرستارها بیشتر همکاری کند...
-
مهدی از نفربر پیاده شد. بالای سر چهارمین مجروح رسید. زانویش تیر خورده بود و از آن خون زیادی می‌آمد. زیربغلش را گرفت. او را کشان کشان به طرف ماشین برد. به سختی و نفس‌زنان او را به طرف نفربر برد. یاد روزی افتاد که داشت می‌آمد سوریه. سمانه گفته بود که خیلی دوست دارد موقع زایمان، کنارش باشد. ناگهان مهدی ایستاد. سه گلوله‌ همزمان سینه‌ و پهلو و گردنش را درید. لبخندی زد و بر زمین افتاد. 
-
صدای گریه‌ی نوزاد بلند شد. صدای خنده‌ی خوشحالیِ همه توی اتاق پیچید. دکتر بچه را به مادرش داد. سمانه او را بغل کرد. اشک، ناخودآگاه از چشمان سمانه جاری شد و نوزادش را بیشتر در آغوش فشرد.

اقتباس از خاطرات دو شهید مدافع حرم از کتاب «مدافعان حرم، نشر ابراهیم هادی»

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در جمعه 1395/07/16 و ساعت 06:30 | نظر شما ()

نوشته های پیشین  
+ قرآن و حیوانات ترکیبی
+ پولدار راستگو بهتر است یا بی‌پول دروغگو
+ نقد رمان دعبل و زلفا ؛ بیرون آوردن انسان از پوسته‌ای تاریک و ظلمانی
+ الآن که نوجوان شده‌ام
+ ماجرای طلبه ای که بین سنت و مدرنیته پیوند ایجاد می کند
+ دریافت صفحات ابتدایی رمان « پرواز با پاراموتور را دوست دارم »
+ رمان کمیک استریپ های شهاب
+ رمان کمیک استریپ‌هاش شهاب منتشر شد
+ رمان پرواز با پاراموتور را دوست دارم منتشر شد
+ از علی آرمین در جشنواره سوهان روح تقدیر شد
+ برگزیده شدن علی آرمین در جشنواره اشراق در بخش خاطره بلند و تقدیر از رمان ایشان به نام « کمیک استریپهای شهاب »
+ سوال: مگر خدای مهربان ترس دارد، که می‌گویید از خدا بترسید؟
+ نمازخوانان صنعتگر
+ دنیای آدم و دنیای ابلیس
+ نقد رمان کنسرو غول
+ معنی قرآنی و روایی اسرائیل
+ در بین مقتولان فی سبیل الله چه کسی از همه بالاتر است؟
+ چه کسی بیشترین مفاتح الغیب را دریافت می‌کند؟
+ برای به باز کردن در غیبها چه چیزی لازم است؟
+ آیا کسی هست که غیبی برایش وجود نداشته باشد؟
+ شهید یعنی چه؟
+ ارباب من حسین است مخالف قرآن است
+ وقتی مژی گم شد
+ تفاوت کشتی نوح و کشتی حسین علیهما السلام
+ تفاوت نوح و حسین
+ وقتی تا سه می‌شمرم، انگشت‌هایم درد می‌گیرد.
+ آغوش خالی مادر؛ زبان حال مادر علی اصغر علیه السلام
+ کتاب حیات و قیام
+ داستان تولّد
+ حرمِ شهید وطن است
صفحات :