اولین منبر ...   
لبم را می‌جویدم و عبایم را هی روی دوشم تنظیم می‌کردم. کف دست‌هایم عرق کرده بود. آب دهانم را قورت می‌دادم. یاد استاد اعلمی افتادم که می‌گفت اگر تنفستان را کنترل کنید خیلی مسائل حل می‌شود. هوا را می‌دادم داخل. سه ثانیه نگه می‌داشتم و بعد می‌دادم بیرون. چند بار این کار را کردم. به خودم تلقین می‌کردم چیزی نیست، ولی این لامصّب استرس ول کن نبود. اگر می‌دانستم قرار است عاشورا همه بریزند در حسینیه و حیاط کیپ تا کیپ پر شود، عمرا اگر پیشنهاد سخنرانی می‌دادم. دو سه شب قبلش که آمده بودم، پانزده-بیست نفری بیشتر نبودند؛ اکثرا هم بالای 60 سال. ولی آن روز اطراف حیاط بزرگ حسینیه را فرش کرده بودند و جمعیتِ سیاه پوش، تنگ هم نشسته‌ بودند؛ درست مثل تخمه‌های آفتابگردانی که هنوز از گُل کنده نشده است. حدود 400 نفری بودند.
مداح گرم خواندن بود. محوطه‌ی وسط را خالی گذاشته‌ بودند برای هیئت. ده دوازده دقیقه‌ای از خواندن مداح می‌گذشت که هیئتی رسید. مداح مجبور شد روضه‌اش را قطع کند. هیئتی‌ها اکثرا پابرهنه بودند. پیشانی‌بندهای سبز و قرمز داشتند. با دو زنجیر، زنجیر می‌زدند؛ با ریتم سه‌ضرب طبل. سه طبل زن جوان داشتند. مردی درشت هیکل و تاس سنج بزرگی دستش بود و طبل را همراهی می‌کرد. پسری بیست ساله و قد بلند شیپور می‌زد. سیستم و بلندگوهای بزرگ و چرخ‌دارشان را دو-سه نفر مسئول جا به جایی و تنظیم داشت. مداحشان ترکی می‌خواند. بعضی‌ها هم روی سرشان یا دو طرف شانه‌هاشان گل مالی بود. دو نفر با شکم‌های برآمده و چفیه‌ای دور کمر بسته، مسئول نظم هیئت بودند. فاصله‌ها را تنظیم می‌کردند و زنجیرزن‌ها را طبق قد، عقب و جلو می‌کردند. چند جوان، پارچ‌های آب دستشان بود و لیوان یکبار مصرف. به زنجیرزنان و مردم اطراف حسینیه آب می‌دادند. حدود ربع ساعتی که گذشت، هیئت آهنگ رفتن کرد. با نگاهم بازماندگان هیئت را بدرقه می‌کردم. آخرین نفر، جوانی پابرهنه بود که پشت لباس سیاهش، پنجه‌ای گلی حک شده بود. 
مدّاح شروع کرد به خواندنِ ادامه‌ی مصیبتش. من خیلی توجهی به حرف‌هایش نداشتم یعنی نمی‌توانستم داشته باشم. آخر شما خودتان حساب کنید یک طلبه‌ی پایه سومی که هنوز در عمرش در مجلس ننه گوهر هم یک سخنرانی نکرده، چطور می‌خواهد جلوی این جمعیت صحبت کند. از لحن مداح فهمیدم که می‌خواهد مجلسش را جمع کند. یکدفعه صدای مداح قطع و وصل شد. بعد هم کاملا قطع شد. روزنه‌ای امید در قلبم پیدا شد. خدا! یعنی می‌شود مشکل صوتی پیدا کنند و سخنرانی لغو شود؟ امید مثل شهابی بود که نورش دوامی نداشت. سید حسن، خادم حسینیه، قلق کار دستش بود. می‌فهمید مشکل از کجاست. سریع خودش را رساند و میکروفون را تعویض کرد. صدا صاف و گویا شد. بعد از مداح نوبت من بود. آرزو کردم ای کاش شب ششم نیامده بودم و پیشنهاد سخنرانی در عاشورا را به سید حسن نمی‌دادم. 
اصلش این بود که سر کلاسِ مغنی، یکی از استادهایمان گفت آیت الله گلپایگانی روز عاشورا درس و کارهایش را تعطیل می‌کرده‌ و می‌گفته می‌خواهم این روز را در سال، به روضه خوانی بپردازم. این شد که عبا-عمامه‌ام را پوشیدم و آمدم حسینیه‌ی دوطفلان که جای پرتی بود. جمعیتِ کمشان به من جرأت داد تا بعد از شنیدن سخنرانی، پیش سید حسن بروم و بگویم که می‌خواهم روز عاشورا برایتان سخنرانی و روضه‌خوانی کنم. از قضا، سید هم که عظمت جثّه‌ی مرا دید-چون من از دیپلم آمده بودم حوزه، لحیه‌ای بلند داشتم و خانوادتا درشت هیکلیم- به دلش شک راه نداد و گفت اتفاقا حاج آقای ما روز عاشورا را نمی‌توانند بیاید. اگر شما نمی‌آمدی تازه باید می‌رفتم دنبال یک روحانی می‌گشتم و کی بهتر از شما؟ 
مداح هم ذکر مصیبتش را تمام کرد و آمد پایین. یکی نبود به من بگوید که تو را چه به آیت الله گلپایگانی، اگر آیت الله گلپایگانی گفت که می‌خواهم عاشورایم را روضه بخوانم، مرجعیتش را گرفته بود و عمری تدریس و تبلیغ داشت، تو که هنوز دهانت بوی صرف ساده و نحو مقدماتی می‌دهد چرا بلند شده‌ای و دور برداشته‌ای و می‌خواهی با مراجع سرسری کنی.
خلاصه کار از کار گذشته بود و با این حرف‌ها هیچ تره‌ای برایم خرد نمی‌کردند. با این حال دلگرمی‌ای که داشتم این بود که روی سخنرانی و روضه و شعرهایش زیاد تمرین کرده بودم. سه چهار برگه یادداشت درون جیبم بود که می‌توانست در آن گیر و دار، تپش قلبم را آرام کند. سعی کردم طوری که خیلی به چشم نیاید، برگه‌ها را بردارم و نگاهی بیندازم. دستم را درون جیب پیراهنم بردم ولی برگه‌ها نبود. 
قلبم شروع به تپش کرد. انگار می‌خواست دستم را از روی جیبم کنار بزند. گفتم یا حضرت عباس! مطمئن بودم که در جیب پیراهنم گذاشته بودمشان ولی آن‌جا نبود. گفتم شاید در جیب‌های بغل قبایم باشد. جیب‌های سمت چپ را گشتم، نبود. هنوز امیدم به جیب‌های سمت راست بود. دستم را گذاشتم روی جیب‌های راست. هیچ احساسی از بودن کاغذ در آن لمس نمی‌شد. تازه یادم آمد که چه غلطی کرده‌ام. یادداشت‌ها را در جیب پیراهن سفیدم جا گذاشته بودم. 
آب دهانم را قورت دادم. می‌دانستم که رنگم تغییر کرده بود. همیشه وقتی استرس می‌گرفتم سرخ می‌شدم و روی بینی‌ام عرق می‌کرد. دیگر تمام روزنه‌های امیدم بسته شد. نه روایت سخنرانی‌ام را حفظ بودم و نه متن و اشعار روضه‌ام را. تنها صدها نفر را می‌دیدم که تا لحظاتی دیگر روی من زوم می‌کنند؛ از من چیزهایی را می‌خواهند که از یک روحانی با سابقه و منبر دیده انتظار دارند و من هیچ برای گفتن نداشتم. یک‌دفعه دیدم سید حسن از آن طرف مسجد مرا نشانه گرفته و دارد به طرفم می‌آید. میکروفون خراب هنوز در دستش بود. شال سبزی دور کمرش بسته بود. شنیده بودم که قبلا مدیر بوده است. با این‌که احترامم می‌گذاشت ولی تلخی و خشونت نگاه یک مدیر را هنوز می‌توانستم در چشمانش ببینم. دیدم کار از کار دارد می‌گذرد. الان است که بیاید و بگوید برو منبر. با انگشت دستم روی پایم ریتم گرفتم. انگار تمام جمعیت دور من حلقه زده بودند و داشتند با تمام توانشان مرا می‌فشردند و سید حسن هم می‌خواست بیاید با چماقی که در دست دارد، با یک ضربه‌ی کاری خلاصم کند. 
نمی‌دانستم به او چه بگویم. اگر می‌گفتم یادداشتم را گم کرده‌ام و نمی‌توانم منبر بروم که خیلی ضایع بود. به علاوه، بنده خدا، روی حساب من، روحانی دیگری نیاورده بود. اگر هم منبر می‌رفتم که چیزی برای گفتن نداشتم. هیئت تقریبا از حسینیه خارج شده بود. سید حسن یک قدمی‌ام ایستاد. قدری به طرف من خم شد. دست به سینه و با لبخند، به منبر اشاره کرد و گفت:
- حاج آقا در خدمت شما هستیم.
- چشم، دیر نشده؟
سید حسن آستینش را بالا کشید. نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- یک بیست دقیقه‌ای تا اذان ظهر فرصت داریم.
- هیئتی چیزی نمی‌خواد بیاد؟
- نه دیگر، هیئت ثار الله هم که مستقیم رفته میدان اصلی.
سید حسن باز لبخندی تحویل ما داد و با چاق کردن صلوات ما را فرستاد بالای منبر. می‌دانستم که استرس از قیافه و رنگ صورت و لرزش دست‌هایم داد می‌زند، ولی با این حال سعی می‌کردم خودم را عادی جلوه دهم. روی منبر نشستم. جوانی آمد و میکروفون را برایم تنظیم کرد. آبی هم کنار دستم گذاشت. همه‌ی درها را بسته می‌دیدم. نمی‌دانستم باید از کجا شروع کنم. سخنرانی‌ای که آماده کرده بودم هم بحث پپچیده‌ای بود. اگر می‌خواستم شروع کنم نمی توانستم جمعش کنم. بیش از این معطل کردن مردم، درست نبود. شروع کردم به خواندن یک خطبه‌ی کوتاه. طولانی‌تر، بلد نبودم.
 بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله ربّ العالمین. و صلّی الله علی سیّدنا محمد و آله الطاهرین
همه صلوات فرستادند. صلوات دوم و سوم را هم ازشان گرفتم. باید چیزی می‌گفتم. باید شروع می‌کردم. با زبان، لب‌هایم را تر کردم و با لکنت شروع کردم. 
امروز، روز بسیار سنگین و با اهمیتی است. امروز روز عاشوراست. خواهران، برادران، بازاریان، معلمان، کودکان، بزرگان، بچه‌ها، بزرگترها...
داشتم تپق می‌زدم که یکی از جوان‌ها از بیرون حسینیه با عجله آمد کنار سید حسن و پچ پچی کرد. سید حسن نگاهی به در حسینیه انداخت و نگاهی به منبر. 
این روز را به همه‌ی شما شیعیان و محبان اهل بیت علیهم السلام تسلیت می‌گویم. امیدوارم که در این روز ...
سید حسن در کاغذ چیزی نوشت و بلند شد و داد دست من. کاغذ را برداشتم و زیر چشمی نگاهی به‌ش انداختم. سید، با همان روحیه‌ی رسمی نوشته بود:
حاج آقا، با کمال عذرخواهی، هیئت ثار الله به دلیل ترافیک جمعیت، نتوانسته است میدان برود و به حسینیه‌ی ما‌ آمده است. عنایت نموده، منبر را تمام کنید.
صدای طبل، شنیده می‌شد. داشتم به مردم درباره آمدن هیئت و قطع کردن منبر می‌گفتم که چند نفر از هیئتی‌ها، آمدند داخل و کم کم جمیعیت ریخت در دل حسینیه؛ مثل باران که اولش قطره قطره روی شیشه می‌افتد و بعد کم کم، سیلابی می‌بارد. تشنه‌ای بودم که در بیابان راه گم کرده است و در آخرین لحظات، باران او را جانی دوباره بخشیده است. تازه آن‌جا فهمیدم که باران را چقدر دوست دارم؛ وقتی که نازل می‌شود.

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در پنجشنبه 1393/07/24 و ساعت 14:46 | نظر شما ()

نوشته های پیشین  
+ از علی آرمین در جشنواره سوهان روح تقدیر شد
+ برگزیده شدن علی آرمین در جشنواره اشراق در بخش خاطره بلند و تقدیر از رمان ایشان به نام « کمیک استریپهای شهاب »
+ سوال: مگر خدای مهربان ترس دارد، که می‌گویید از خدا بترسید؟
+ نمازخوانان صنعتگر
+ دنیای آدم و دنیای ابلیس
+ نقد رمان کنسرو غول
+ معنی قرآنی و روایی اسرائیل
+ در بین مقتولان فی سبیل الله چه کسی از همه بالاتر است؟
+ چه کسی بیشترین مفاتح الغیب را دریافت می‌کند؟
+ برای به باز کردن در غیبها چه چیزی لازم است؟
+ آیا کسی هست که غیبی برایش وجود نداشته باشد؟
+ شهید یعنی چه؟
+ ارباب من حسین است مخالف قرآن است
+ وقتی مژی گم شد
+ تفاوت کشتی نوح و کشتی حسین علیهما السلام
+ تفاوت نوح و حسین
+ وقتی تا سه می‌شمرم، انگشت‌هایم درد می‌گیرد.
+ آغوش خالی مادر؛ زبان حال مادر علی اصغر علیه السلام
+ کتاب حیات و قیام
+ داستان تولّد
+ حرمِ شهید وطن است
+ علت نامگذاری
+ آیا عذاب هم بشارت دارد؟
+ آیا خداوند از ما انتقام می‌گیرد؟
+ لطیفه ای قرآنی در مورد زنان پیامبر ص
+ آیات را هم بی دلیل نپذیر
+ چرا باید فرزندان پدر و مادر را به خانه سالمندان نبرند؟
+ آمد و شد
+ اطلاعیه
+ چرا ابراهیم ع مامور به ذبح اسماعیل ع شد؟
صفحات :