عملیات نجات از امتحان ... داستان ,   
حتی قبل از این‌که نوروز بپرد وسط و بگوید «بچه‌ها، یالّا  دیگه»، بچه‌ها کلاس را روی سرشان گذاشته بودند. از کلاس دومی داشتند تا پنجمی‌های یکی-دو سال در جا زده. پسرها، نیمکت‌های جلو نشسته بودند. آخر سال بود. کلاس نداشتند. فقط برای امتحان آمده بودند مدرسه. چهارم و پنجمی‌ها امتحان ریاضی داشتند و دوم و سومی‌ها امتحان املا.

هنوز خانم معلم نیامده بود. سعید، تیر و کمانش را از لای کش شلوارش بیرون آورده بود و داشت محل بست‌های دو شاخش را سفت می‌کرد. نیمکت جلوتر، سه کلاس دومی می‌نشستند. دو تا از آن‌ها بلند بلند درس جدیدشان را می‌خواندند: «کاکلی که از همه‌ی دوستان خود عاقل‌تر و دلیرتر بود، گفت: این صحرا وطن ماست. ما باید آن را نگهداری کنیم. ما باید دشمن را...» صدایشان نامنظم بود و در هم فرو می‌رفت. دو سه نفر از پسرها هم روی نیمکت بند نمی‌شدند. در محوطه‌ی جلوی تخته سیاه، تابی می‌خوردند. گاهی با عجله، روی تخته چیزی می‌نوشتند و بعد از درِ کلاس، سرکی می‌کشیدند و دوباره سرجایشان برمی‌گشتند. از بس جواد، آمد و رفت کرد، بهرام دیگر راهش نداد. با هم بحثشان شد. دوتا از بچه‌های چهارمی هم داشتند فوتبال زیر جلدی بازی می‌کردند. هسته‌ی آلبالویی را زیر جلد کتاب ریاضی کرده بودند. با خودکار دوتا تیرک بالا و پایین جلد و یک گردی، وسط آن کشیده بودند. با انگشت توپشان را شوت می‌کردند. یکی دو نفر از میزهای بغل هم سر خم کرده بودند و تماشاچی بودند. دو سه هواپیمای کاغذی در آسمان کلاس این ور و آن ور می‌رفت. حسن روی نیمکت دوم می‌نشست. دستش را پشت گردنش گذاشت و سرش را به عقب برگرداند. به بهنام و جابر بدجور نگاه می‌کرد. احتمال می‌داد یکی از آن دو، با لوله‌ی خودکار، گلوله‌های کاغذی پشت گردنش زده است.
دخترها هم در پشت سنگر، بلند و یک ریز حرف می‌زدند. گلنار و سودابه، «نان بیار، کباب ببر» بازی می‌کردند و گاهی جیغ می‌کشیدند.
خسرو، لاغر و سبزه بود. چشمان ریزش را بسته بود و روی نیمکت چوبی‌شان تمبک می‌زد. رضا که هیکلی درشت داشت، کنار دستش نشسته بود و با صدای رسایش «لب کارون» می‌خواند.
نوروز روی نیمکت ایستاد. بلند گفت: 
- بچه‌ها، خانم معلم الانه که بیاد. مرحله‌ی دوم عملیاته. فقط نامردی نکنید. همه، چه دخترا چه پسرا همکاری کنید. 
ناگهان حامد از دم در کلاس دوید به سمت نیمکتش. دستانش را بالا برد و گفت:
- بچه‌ها، بچه‌ها، خانم معلم.
حامد، کنار سعید، تپل‌ترین دانش آموز کلاس می‌نشست. اگر می‌خواست منتظر بماند تا سعید فراخوان دهد و تمام اعضا و جوارحش را جمع کند و از میز بیاید بیرون، کار از کار گذشته بود. حامد، دستش را روی میز گذاشت و با یک حرکت، از روی آن پرید و فرز سرجایش نشست.
پیام حامد مثل خاموش کردن شعله‌ی اجاق گاز بود، وقتی که شیرِ روی آن  دارد سر می‌آید. کلاس، فروکش کرد. همه جا آرام شد. 
با وارد شدن خانم معلم، رضا برپا داد. همه بلند شدند. با نشستن معلم، نشستند. خانم معلم چادرش را تا زد. بعد از سلام و صبح بخیر با دانش‌آموزان، عینک خوش فرمش را به چشم زد. سری تکان داد و گفت:
- یک روز غلامرضا نیامد. صداتان تا قلعه‌ی جلیل الدوله می‌رفت.
جواد با نوک پا به پشت پای نوروز زد.
نوروز: خانم اجازه، غلامرضا مریضه بیچاره. تب کرده.
خانم: دیشب که تو کوچه دیدمش قلاب سنگ دستش بود.
نوروز: می‌دانید چیه خانم. یکدفعه تب کرد.
خانم: خب خدا شفا بده.
حامد: خانم اجازه
خانم: بله
حامد: نمی‌شه بریم عیادتش؟
خانم: نه، مگر یادتان رفته امتحان دارید؟
بهرام: اجازه خانم، غلامرضا خیلی به گردن کلاس حق دارد. ببینید امروز که نبود، بچه‌ها چه الم شنگه‌ای راه انداخته بودند.
راضیه: خانم تو را خدا بریم عیادت، مثل آن دفعه که رفتیم عیادت جلیل.
کم کم همه‌ی بچه‌ها شروع کردند به التماس کردن و از خوبی‌های غلامرضا گفتن. خانم معلم بی توجه به حرف‌ها، شروع کرد از روی لیست خواندن.
- اصلان
- حاضر
- قاسم
- بله خانم
.
.
- سهیلا
- حاضرم خانم
- منصوره
- خانم حاضریم
22 نفر بودند. 12 پسر و 10 دختر. فقط غلامرضا غایب بود. دیروز غلامرضا گفته بود من خودم را به مریضی می‌زنم و فردا امتحان نمی‌آیم. نوروز هم گفته بود پس من و بچه‌های کلاس هم سعی می‌کنیم خانم را راضی کنیم تا همه بیاییم عیادت و از شر امتحان خلاص شویم.
معلم بعد از حضور و غیاب، بلند شد و گفت:
- نوروز
- بله خانم
- تو زودتر بدو به مادر غلامرضا اطلاع بده که داریم میایم عیادت.
نوروز مشتش را بالا آورد و به روی چشم خانمی گفت و به سرعت از کلاس خارج شد. شادی در صورت همه‌ی بچه‌ها موج می‌زد.
 
مادر غلامرضا بعد از پذیرایی، سینی خالی به دست، آمد پیش خانم معلم و آهسته گفت:
- خانم، یعنی غلامرضا تب نداشت.
- نه جانم، تب سنج با خودم آورده بودم. هیچی‌ش نبود. حتی یک سرفه هم نمی‌کند.
- ولی...
- نگران نباشید خانم. من این وروجک‌ها را مثل بچه‌های خودم می‌شناسم. دلاشان پاکه اما بازیگوشن؛ مثل بچگی‌های خودمان. اما من که بلدم چطوری دمشان را ببرم.
بعد خانم معلم رو کرد به گلنار و گفت:
- گلنار، ساکت
- خانم اجازه خواستیم ازش پاک‌کن بگیریم. 
بچه‌ها در خانه‌ی رضا نشسته بودند؛ با فاصله و پشت به پشت همدیگر. هر کدام استکانی چای و تکه‌ای کماچ محلی جلویشان بود. برگه‌ای امتحانی هم در دست داشتند. حتی غلامرضا هم در بستر بیماری نشسته بود و می‌نوشت؛ گاهی نگاه تخس و معنی‌داری به نوروز می‌انداخت و دوباره سرش را روی برگه‌اش برمی‌گرداند. معنای نگاهش را نمی‌دانم ولی فکر می‌کنم معنایش این بود :«مردشور ریختت را ببرند.» یا شاید هم این «مردشور عیادت آمدنت را ببرند» 

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در جمعه 1393/07/4 و ساعت 19:58 | نظر شما ()

نوشته های پیشین  
+ از علی آرمین در جشنواره سوهان روح تقدیر شد
+ برگزیده شدن علی آرمین در جشنواره اشراق در بخش خاطره بلند و تقدیر از رمان ایشان به نام « کمیک استریپهای شهاب »
+ سوال: مگر خدای مهربان ترس دارد، که می‌گویید از خدا بترسید؟
+ نمازخوانان صنعتگر
+ دنیای آدم و دنیای ابلیس
+ نقد رمان کنسرو غول
+ معنی قرآنی و روایی اسرائیل
+ در بین مقتولان فی سبیل الله چه کسی از همه بالاتر است؟
+ چه کسی بیشترین مفاتح الغیب را دریافت می‌کند؟
+ برای به باز کردن در غیبها چه چیزی لازم است؟
+ آیا کسی هست که غیبی برایش وجود نداشته باشد؟
+ شهید یعنی چه؟
+ ارباب من حسین است مخالف قرآن است
+ وقتی مژی گم شد
+ تفاوت کشتی نوح و کشتی حسین علیهما السلام
+ تفاوت نوح و حسین
+ وقتی تا سه می‌شمرم، انگشت‌هایم درد می‌گیرد.
+ آغوش خالی مادر؛ زبان حال مادر علی اصغر علیه السلام
+ کتاب حیات و قیام
+ داستان تولّد
+ حرمِ شهید وطن است
+ علت نامگذاری
+ آیا عذاب هم بشارت دارد؟
+ آیا خداوند از ما انتقام می‌گیرد؟
+ لطیفه ای قرآنی در مورد زنان پیامبر ص
+ آیات را هم بی دلیل نپذیر
+ چرا باید فرزندان پدر و مادر را به خانه سالمندان نبرند؟
+ آمد و شد
+ اطلاعیه
+ چرا ابراهیم ع مامور به ذبح اسماعیل ع شد؟
صفحات :