بِگِل ... داستان , طنز ,   
1
بِگِل فقط یک اتوبوس داشت. یک روز می‌رفت و یک روز برمی‌گشت؛ درست مثل پرواز تهران- وین که یک روز رفت دارد و یک روز برگشت. باید می‌رفتم ایستگاه. با پرس و جو، پیدایش کردم. راننده، درِ اتوبوس عهد بوقش را که باز کرد، سوار شدم؛ با چند آدم که رنگ و بوی روستایی داشتند. آدم را یاد خانه‌های خشتی و تخم مرغ رسمی و ماست و پنیر محلی می‌انداختند؛ همه‌ی این‌ها را از لباس‌ها، لهجه و فرهنگشان می‌فهمیدم و البته بیشتر، از بوی بزی که فضای اتوبوس را پر کرده بود. چند کیلومتری به سمت شاهرود که رفتیم، اتوبوس پیچید در یک جاده‌ خاکی؛ البته جاده و اطرافش تمام پوشیده از برف بود. اگر راننده تجربه نداشت حتما جاده را گم می‌کرد. یکی دو بار نزدیک بود اتوبوس در برف‌ها گیر کند، ولی خدا را شکر به خیر گذشت. یک بار هم پیاده شدیم و با هُل از برف درش آوردیم.
2
بالاخره ماشینِ زمان، بعد از دو ساعت ناله و زور زدن ما را رساند بِگِل. بیشتر از قدرتِ جلوبندی و صفحه کلاچش در شگفت بودم. پیاده که شدم، یک نفر ایستاده بود پایین، با شلواری گشاد. سبیل‌هایش سرحال‌تر از ریشش بود. حدود 45-50 سالی از عمر شریفش گذشته بود. مرا که دید آن‌قدر ذوق کرد که هیچ تغییری در صورتش حاصل نشد فقط به اندازه دو سه میلیمتر کلاهش را جا به جا کرد. از نگاه مردم و پچ‌پچشان فهمیدم که میزبان اصلی بنده ایشان است. اسمش آقا هاشم بود. یادم نیست که سلام کرد یا نه فقط تا آمدم به خودم بجنبم دیدم ساکم نیست. ساک را برداشته بود و با گیوه‌های کهنه‌اش پا تند کرده بود. رفتم دنبالش. گفتم خدا خودش رحم کند، کجا آمدیم. 
از بین خانه‌های خشتی روستا می‌گذشتیم. روستا و صحرا و تپه‌های اطرافش سفید سفید بودند. روی دیوارها برف نشسته بود؛ مثل کیک‌هایی شده بود که رویشان خامه کشیده‌اند. مردم روستا ، شق ایستاده بودند و سرد نگاهم می‌کردند. برایشان لبخند ‌زدم ولی فایده‌ای نداشت. 
بالاخره بعد از یکی دو کوچه پیاده‌روی از نگاه روستاییان عزیز فارغ شدیم. آقا هاشم درِ زنگ زده‌ی کرم رنگی را هُل داد: یا الله! یا الله! حاج آقا حاج آقا. من هم رفتم تو. ساکم را برد گذاشت در اتاقی تک، در انتهای حیاط. یعنی تا اطلاع ثانوی جایت همین‌جاست.
3
آقا هاشم برخلاف ظاهر اولیه‌اش آدم خوش‌مشربی از آب درآمد. یک ماشین سنگین بنز داشت و دو پسر؛ مهدی و هادی؛ دو قلو بودند و بامزه. صورت‌های پهن و گل انداخته‌ای داشتند و موهای بور. اکثرا هم سر به سر همدیگر می‌گذاشتند و می‌خندیدند. راستش در آن سرزمین عجایب این رفقای کوچک برای من غنیمت بودند. 
سحری را خانه‌ی آقا هاشم می‌خوردیم و برای افطار، هر شب خانه‌ی یکی از روستایی‌ها خراب می‌شدیم. آقاهاشم شده بود مدیر برنامه‌ام. افطارها حتما با من می‌آمد؛ حتی شاید اگر من نمی‌رفتم.  
4
با دوقلوها زود رفیق شدم. کلاس سوم بودند. عصر رفتیم با هم برف بازی. آدم برفی هم درست کردیم، دو تا زغال گذاشتیم برای چشمش؛ یک چوب به جای بینیش؛ از انبار، کت قدیمی بابایشان را آورده بودند. انداختند روی کول آدم برفی. بعد شروع کردند به همدیگر برف پرتاب کردن. یک گلوله‌ی برف از طرف مهدی پرتاب شد. اشتباهی به من خورد. طفلکی اولش جا خورد و کمی خجالت کشید. ولی وقتی دید من هم با خنده یک گلوله‌ی بزرگتر پرتابش کردم، ترسشان ریخت و جنگمان شروع شد. بعد هم خسته برگشتیم خانه یک چایی دبش خوردیم.
فردای آن روز دوقلوها رفتند مدرسه. مدرسه‌ی روستا تا پنجم بیشتر نداشت و فقط یک خانم معلم داشت. دوقلوها در مدرسه به بچه‌ها گفته بودند که یک حاج آقای با حال به خانه‌شان آمده است. خیلی زود آن دو، تبدیل شده بودند به هفت- هشت بچه‌ در سنین مختلف. سعی می‌کردم به‌شان بد نگذرد. با جایزه و مسابقه و جدول و طناب کشی و از این جور بازی‌ها سرشان را گرم می‌کردم. هر روز زودتر می‌آمدند سر قرار. دوست داشتند. هم بازی می‌کردند و هم چیزی یاد می‌گرفتند. 
5
نماز را سه وعده در حسینیه می‌خواندم. اوس حبیب از ریش سفیدهای پر و پا قرص حسینیه بود. البته نیمچه آخوندی هم برای خودش شده بود. گاهی، اوقاتِ بیکاری‌اش گیر می‌داد به بنده. می‌گفتند روشش همین است. هر روحانی‌ای که می‌آید چند سوال در آستین دارد که مثل مار در می‌آورد و عزیزان حوزوی را با آن تست می کند.
یکبار همین جناب تِستِر از من پرسید حاج آقا مادر حضرت موسی اسمش چیه؟ خدا ازش نگذرد، حدود ده دقیقه با دهان روزه، آن هم منِ کم بنیه برایش توضیح دادم که پدر جان این جور مسائل به درد نمی‌خورد و بروید دنبال چیزی که یا به درد دنیاتان بخورد یا آخرتتان. بعد که حرفم تمام شد گفت حاج آقا حرف‌های شما صحیح؛ به روی چشم. توی دلم گفتم الحمد لله که لااقل یک چیز را از ما پذیرفت. بعد ادامه داد: حالا یادتان نیامد اسم مادر حضرت موسی چه بود؟

این داستان ادامه دارد...

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در جمعه 1393/02/12 و ساعت 09:38 | نظر شما ()

نوشته های پیشین  
+ آموزش داستان نویسی- جلسه اول
+ نافله‌خوان را هم باید از چین وارد کنیم
+ عید مثل معاد است
+ مصاحبه همشهری قم با علی آرمین
+ گفتگوی خدا و قرآن
+ «به نام یونس»؛ سیر تکامل انسان در یک قصه قرآنی
+ میزبانی از خدا در ماه رمضان
+ آشنایی با رمان تازه‌منتشرشدۀ «به نام یونس»
+ یک حرف حساب
+ آشنایی با رمان «به نام یونس»
+ ماه رمضان امسال را با رمان به نام یونس تجربه کنید
+ مقایسه‌ای بین شهاب رمان کمیک استریپهای شهاب و یونس رمان برکت
+ رمان به نام یونس جزو پرفروش‌ترین‌های سی و یکیمن نمایشگاه بین المللی کتاب شد
+ نقد کمیک استریپهای شهاب
+ رونمایی از رمان به نام یونس در نمایشگاه کتاب تهران
+ رونمایی از رمان به نام یونس در نمایشگاه کتاب پاریس
+ گفتگو با روحانی رمان‌نویس
+ نگاهی به رمان «به نام یونس»
+ چرا نباید درخواست تعجیل فرج کرد؟
+ آیا یک امام جمعه نباید سوار پرادو شود؟
+ قرآن و حیوانات ترکیبی
+ پولدار راستگو بهتر است یا بی‌پول دروغگو
+ نقد رمان دعبل و زلفا ؛ بیرون آوردن انسان از پوسته‌ای تاریک و ظلمانی
+ الآن که نوجوان شده‌ام
+ ماجرای طلبه ای که بین سنت و مدرنیته پیوند ایجاد می کند
+ دریافت صفحات ابتدایی رمان « پرواز با پاراموتور را دوست دارم »
+ رمان کمیک استریپ های شهاب
+ رمان کمیک استریپ‌هاش شهاب منتشر شد
+ رمان پرواز با پاراموتور را دوست دارم منتشر شد
+ از علی آرمین در جشنواره سوهان روح تقدیر شد
صفحات :

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات