امیر، ناصر، امیر ... داستان ,   
(بر اساس داستانی واقعی)

سمت راست علی است و سمت چپ امیر

امیر:

سر ظهر بود که نامه‌اش دستم رسید؛ داخل مغازه. سیگارم را در جاسیگاری له کردم. نامه را باز کردم. انگار با همان چشمان زیبایش نگاهم می‌کرد و با من حرف می‌زد. نوشته بود بیا. دوست دارم ببینمت. اولش مردد بودم. بالاخره کرکره را کشیدم پایین. رفتم. می‌دانستم منطقه‌ای که هست جای سخت مسیری است. خطرناک است. وقتی رسیدم پیش رزمنده‌ها رفتم پیش رسول. همشهری بود و شجاع. همه احترامش می‌گذاشتند. تنها کسی که می‌توانست مرا به علی‌ برساند. راه افتادیم. 


حدود دو ساعت بکوب رفتیم تا رسیدیم به محل چداد. علی مرا که دید در آغوش گرفت. هنوز گرمی آن آغوشش را روی سینه‌ام حس می‌کنم. شب، ناصر برایمان پتو آورد و جای هر کداممان را مشخص کرد. علی گفت من و سید امیر عادت داریم کنار هم بخوابیم. راست می‌گفت پسرخاله بودیم. اکثر اوقات یا او خانه‌ی ما می‌ماند، یا من خانه‌ی آنها. شب هم کنار هم می‌خوابیدیدم. دم دمای صبح که می‌شد احساس می کردم یک گونی 50-60 کیلویی روی من انداخته اند. می‌دانستم قضیه از چه قرار است. می‌گفتم: بلند شو. بلند نمی‌شد. خواب آلود بودم و اعصاب شوخی نداشتم. می گفتم: مگر من با تو شوخی دارم؟ می گفت: من هم با تو شوخی ندارم. اینجا بود که کم کم کار به شاخ به شاخ شدن و کشتی می‌کشید. خواب را از سرم که می‌پراند وضو می‌گرفتم و نماز می‌خواندم. 

اخلاقش همیشه با من این‌طور بود. من بازیگوش بودم و زیاد پی حرف و مسائل و احکام نمی‌رفتم، ولی او قلق کار من دستش بود. خیلی چیزها را با شوخی و بازی یادم داد.

ولی آن شب فرق می‌کرد. حال و هوایش عجیب بود. انگار حال شوخی نداشت. کارشان در آن منطقه تمام شده بود. باید می‌رفت مرخصی. برمی‌گشت اهرم تنگستان. فردا قرار بود برگردیم. طاق باز خوابیده بودیم توی سنگر. بعد از چند کلمه صحبت‌های معمولی گفت: از خدا چیزی خواسته ام به من نداد. گفتم: نگران نباش، می‌دهد. گفت: خیلی دلم می‌خواستش. گفتم: درست می‌شود. منظورش شهادت بود. زیر زبانش رفتم. گفتم: نه، تو نباید این آرزوها را کنی. به جای این از خدا بخواه عمری به تو بدهد تا بتوانی به اسلام و مملکتت خدمت کنی وگرنه شهادت که کاری ندارد. همین الان می‌توانیم برویم بالای آن تپه‌ها و با چند تیر کارمان تمام شود. چیزی نگفت. گفتم لابد حرف‌هایم را قبول کرده. روی عقلم حساب می‌کرد.

صبح زود یک پاترول کنار مقرّمان ایستاد. دو سه سپاهی آمدند پایین. گفتند جلوتر، نیرو کم آورده‌ایم. می‌دانیم که آماده رفتنید ولی 48 ساعت نیروهایتان را می‌خواهیم. قبول کردند. علی گفت منتظرم می‌مانی یا می‌روی. گفتم می‌روم. خبر سلامتی‌ات را می‌رسانم. خودت هم زود بیا. رفت. با ناصر و بچه‌های دیگرشان.

ناصر:

پاترول جلوتر رفت و ما هم با نیروهایمان پشت سرش راه افتادیم رفتیم در یک محوطه‌ی باز پیاده‌مان کردند؛ متاسفانه در دید دشمن بودیم. شروع کردند به سمتمان تیراندازی کردن. پناه‌گاهی نداشتیم. مثل کسی که لباسش آتش گرفته سرگردان بودیم و جایی برای پناه گرفتن نبود. در این گیر و دار، صدای علی روزنه امیدی برایمان گشود. صدا می‌زد بیایید اینجا. بیایید اینجا. پناهگاه. پناهگاه. همه متوجه او شدیم. یک چاله پیدا کرده بود. جای خوبی بود. پناه گرفتیم. خودش هم پناه گرفت؛ قبل از ما. به من چسپیده بود. یکدفعه احساس کردم بدنم دارد گرم می‌شود. دست زدم دیدم دستم سرخ شد. اول خیال کردم ترکش خورده‌ام. دقت که کردم دیدم نه. متوجه علی شدم. صدایش زدم. جوابی نداد. در آرامش عجیبی فرو رفته بود.

امیر:

دو روز بعد رسیدم اهرم. دیدم دو سه تا از بچه‌های سپاه با هم حرف می‌زنند. نزدیک‌تر رفتم. یکی‌شان می‌گفت چطوری به خانواده‌اش خبر دهیم. دیگری می‌گفت نمی‌دانم شاید بهتر باشد اول به برادرش بگوییم. ناگهان نگاهشان به من افتاد. یکی‌شان مرا به اشاره به دیگری نشان داد و درِگوشی چیزی گفت.

بالاخره خبر شهادت علی را به من دادند. از بین همه‌ی هم رزمانش تنها او شهید شده بود. بهترین دوستم بود. برایم سنگین بود و هست. اهرم که آوردندش رفتم دیدنش. پارچه را از روی صورتش کنار زدم. چشمان قشنگش باز بود و روشن و زیبا. بدنش سالم سالم بود. فقط پشت سرش ترکش خورده بود.

روایتی بود از شهادت علی آرمین از اهرم تنگستان

|+| نوشته شده توسط علی آرمین در جمعه 1393/01/22 و ساعت 21:15 | نظر شما ()

نوشته های پیشین  
+ رمان کمیک استریپ‌هاش شهاب منتشر شد
+ رمان پرواز با پاراموتور را دوست دارم منتشر شد
+ از علی آرمین در جشنواره سوهان روح تقدیر شد
+ برگزیده شدن علی آرمین در جشنواره اشراق در بخش خاطره بلند و تقدیر از رمان ایشان به نام « کمیک استریپهای شهاب »
+ سوال: مگر خدای مهربان ترس دارد، که می‌گویید از خدا بترسید؟
+ نمازخوانان صنعتگر
+ دنیای آدم و دنیای ابلیس
+ نقد رمان کنسرو غول
+ معنی قرآنی و روایی اسرائیل
+ در بین مقتولان فی سبیل الله چه کسی از همه بالاتر است؟
+ چه کسی بیشترین مفاتح الغیب را دریافت می‌کند؟
+ برای به باز کردن در غیبها چه چیزی لازم است؟
+ آیا کسی هست که غیبی برایش وجود نداشته باشد؟
+ شهید یعنی چه؟
+ ارباب من حسین است مخالف قرآن است
+ وقتی مژی گم شد
+ تفاوت کشتی نوح و کشتی حسین علیهما السلام
+ تفاوت نوح و حسین
+ وقتی تا سه می‌شمرم، انگشت‌هایم درد می‌گیرد.
+ آغوش خالی مادر؛ زبان حال مادر علی اصغر علیه السلام
+ کتاب حیات و قیام
+ داستان تولّد
+ حرمِ شهید وطن است
+ علت نامگذاری
+ آیا عذاب هم بشارت دارد؟
+ آیا خداوند از ما انتقام می‌گیرد؟
+ لطیفه ای قرآنی در مورد زنان پیامبر ص
+ آیات را هم بی دلیل نپذیر
+ چرا باید فرزندان پدر و مادر را به خانه سالمندان نبرند؟
+ آمد و شد
صفحات :