توحید زینبی ...   

آغوش پدر برای پسر شیرین است امّا برای دختر شیرین تر.

پسرت را در آغوش بگیری لذّت می بری امّا ناز دختر کشیدن چیز دیگری است.

ریحانه است دیگر، ظریف است دیگر، لطیف است دیگر، سرشار از مهر و انس و عاطفه است دیگر، زود مأنوس می شود، ناز می کند، عشوه می کند، دختر است دیگر، مبارک است دیگر1، زینب است دیگر.

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط آرمین در پنجشنبه 1390/11/6 و ساعت 21:08 | نظر شما ()

مجرّدی هم عالمی دارد ...   
بالا رفتم؛ اوج گرفتم؛ خودم را از بالا میدیدم؛ وقتی خودم را ریز دیدم، بالاتر رفتم؛ حالا خانه مان هم ریز شد؛ بالاتر؛ حالا شهر؛ حالا کشور؛ و حالا قارّه آسیا و حالا هم زمین ریز شد؛ 
باورت می شود؛ چقدر لذّت دارد بالا رفتن و من هی بالا می روم و بالا و تو هم با منی؛ تعجّب می کنی و می پرسی چرا؟ می گویم: آخر مگر نوشته مرا نمیخوانی. نوشتن همینش عجیب است دیگر؛ ارتباط روحیش؛ حسّش؛ حالش؛ غرق شدنش؛ یکی شدن گوینده و خواننده و فرستنده و گیرنده اش؛ حالا قبول کردی تو هم بالایی؟ اصلا می خواهی مچت را بگیرم و اثبات کنم همراهیت را؛ همین که داری با من جرّ و بحث می کنی و وسط حرف من می پری نشان می دهد که همینجایی؟ 

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط آرمین در چهارشنبه 1390/10/28 و ساعت 19:23 | نظر شما ()

خواستگاری از ورژن جدید ...   
 لیلی دختری طاق بود و دارایی پدر شاهش شهره آفاق؛ سه خواستگار خوش تیپ بی تاب  داشت که دیوان حافظ را ویران کرده، پدر دو بیتیهای باباطاهر را در آورده، گوگل را از سرچ "عاشقانه ها" کچل کرده و با رگبار اس ام اس، گوشی گالکسی دخترک را هنگانده بودند.
دختر چاره ای ندید جز مراسم خواستگاری؛ در مراسم، به جای چای، معجون راستگویی را به دامادهای احتمالی خورانید و بعد یک سوال را از هر سه پرسید: 

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط آرمین در دوشنبه 1390/10/26 و ساعت 08:06 | نظر شما ()

زیارت اربعین قصّه کبوترهای جلد است ... محرّم ,   
سلولهایت پر از او بود نه هیچ کس1؛ 
از صافیش گذشته بودی2؛ 
وارث تمام دارایی پیامبران بودی3؛ 
و چقدر قبای حجیّت خدا بر بالایت راست بود4!
و تو با اینکه از این قراری ولی بی قراری؛ بی قرارِ من؛ 

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط آرمین در جمعه 1390/10/23 و ساعت 13:37 | نظر شما ()

کارنامه یا قولنامه ...   
زن مظهر زیبایی است ولی نه در برابر یوسف. 
در یوسف گم شدند؛ هم زلیخا؛ هم زنان درباریان؛ وقتی خود را یافتند که خون از دستهای  بریده شان روان بود و ترنجها دست نخورده1؛ امّا گمانم همه زیر لب گفتند: بریز، که ریختن خون عاشق حلال است. 
از هفت خان زلیخا رمید و دستهای خون آلود زنان را پس زده، پروانه وار خود را به قعر زندان انداخت جایی که برایش دوست داشتنی تر از آغوش گناه بود؛ هر چند تاریک بود و زندان بود و با تازیانه همراه.2
حیف آن طرّاحی ظریف و مینیاتور شاهکار که در دخمه ای شکنجه شود.
.
خواب پادشاه را که تعبیر کرد مملکت را به دست او دادند؛ 14 سال؛ 7 سال فراوانی؛ 7 سال خشکسالی؛
14 سال مدیریت کرد؛ آن هم چه مدیریتی؛ با فکر و برنامه؛ با صلابت و عدالت؛ با دلسوزی و سوختن؛ به بهترین نحو.
.
اینجاست که حتّی پادشاه هم کم آورد؛ در مقابلش زانو زد و شهادتین را جاری کرد و ایمان آورد.3
بله؛ یوسف با کارنامه ای عالی است؛ رهیده از کانون شهوت و دعوت؛ زندان کشیده؛ سالهای سختی را با مدیریّتی عالی مهار کرده، مگر کسی می تواند به خدای او ایمان نیاورد و یا پیامبریش را انکار کند؟
راستی گفتار در دعوت مردم به خدا کارسازتر است یا کردار؟  

پاورقی

|+| نوشته شده توسط آرمین در سه شنبه 1390/10/20 و ساعت 07:25 | نظر شما ()

راستی؛ تو می توانی بوسه شوی؟ ... محرّم ,   
عبّاس که نباشد همین است دیگر؛ راهی شام می شویم؛
.
راستی؛ تا حالا شده مثل من باشی؛ 
نیمه شب بیدار شوی؛ 
بی خواب شوی؛ 
بی تاب شوی؛ 
خراب شوی؛ 
و برای بابایت بسوزی و قطره قطره آب شوی؟

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط آرمین در سه شنبه 1390/10/6 و ساعت 22:19 | نظر شما ()

رقصی به روی صفحه کِی بُرد ...   
فردا همین وبلاگ، 
دفترچه ای از خاطرات تلخِ فرهاد است و شیرین است؛
پاییز عمرم را نمی بینی؛ 
و برگهای زرد من آرام و رویایی، 
در قاب یک پُستم ببین چه زود می ریزند؛ 

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط آرمین در سه شنبه 1390/09/29 و ساعت 16:34 | نظر شما ()

رقص اشکها ... محرّم ,   
نشست؛ دخترش بود دیگر؛ 
مهرش آمیخته بود؛ با تک تک سلولهایش؛
زانو زد؛ ایستادن توان می خواهد؛
چشم در چشم؛
بعضی وقتها زبان دست به دامان چشم می شود؛ 
چشمه قلب پدر جوشید و اشک در نگاهش حلقه زد؛ 
با یک دست، دست دخترش را فشرد و دست دیگر، نوازنده صورتش شد؛ 
با حرص و ولع، مرواریدهای اشکش را جمع می کرد؛ 
گاهی هم دست خود را لا به لای موهای آشفته دخترک می برد؛
گاه هم گوش و گوشواره اش را لمس می کرد؛ گویا به دلش برات شده بود...

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط آرمین در چهارشنبه 1390/09/16 و ساعت 08:45 | نظر شما ()

بچه های ما و بچه های حسین ... محرّم ,   

یادش بخیر؛

معلم به بچه هایمان الفبا یاد میداد؛

بگویید: "آ"؛

می گفتند: "آ"؛

و گفت: "ب"؛

و گفتند؛

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط آرمین در دوشنبه 1390/09/14 و ساعت 17:11 | نظر شما ()

اَبَر ابراهیم ... محرّم ,   
اَبَر ابراهیمی؛ 
که او طالب اطمینان بود1 و تو مطمئنّ2؛ 
و اَبَر اسماعیلی؛ و ذبح عظیم ابراهیم3؛ 
و تو جمیع الاَبَراتی 
و قتیل العَبَرات4؛

پی نوشت

|+| نوشته شده توسط آرمین در پنجشنبه 1390/09/10 و ساعت 11:34 | نظر شما ()

بی جام و بی می ... محرّم ,   

به ما گفتند قرائت یعنی پر کردن حوض دل از زلالِ آیاتِ قرآن؛ 
و تلاوت یعنی حرکت نمودن پَسِ آیات فرقان؛ 
و ما نشسته، دست بناگوش، نعره زدیم؛ 
نه قرائتی؛ نه تلاوتی؛

آری؛ قرائت، حسین می خواهد که قاری است و قرآن؛ امّا -فدایش شوم - بر روی نی؛
و تلاوت زینب می خواهد که تالی است و مست از قرائت حسین؛ لیک، بی جام و بی می؛
سر می زند بر، دیوار محمل؛ افسوس و صد آه؛ افغان و صد هی...

تحقیقکی در معنای قرائت و تلاوت

|+| نوشته شده توسط آرمین در دوشنبه 1390/09/7 و ساعت 07:27 | نظر شما ()

نوشته های پیشین